فراتر از زمان
تو خوابم سه بار گفتم دوستت دارم و بیدار شدم.
بعدش رفتم آب ماهیا رو عوض کردم. یه ابر بزرگ داشت رد میشد. دیدمش.
صورتت غمگین بنظر میرسید، مثل شعری که نصفه مونده باشه.
بی تاب شدمو رفتم شروع به پختن مربا کردم. برای خودم سبزی خشک کردم.
یه صدایی بهم میگفت درست میشه. میشنیدم.
بعدش بلند شدمو یه کم قدم زدم. یه کم شعر خوندمو و شعر خوندن حالمو بهتر کرد. تو خیالم دیدمت. صورتت مثل روز اول عید بود. بوی بارون وسط یه دشت وسیع به مشامم رسید...
بوی یه خاطره که هر چی میزارم کهنه تر بشه بازم به همون خوش رنگی باقی میمونه.
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۵/۱۲ ساعت 11 توسط سوده
|
به سراغ من اگر من می آیید