من کاشی‌ام. اما در قم متولد شده‌ام. شناسنامه‌ام درست نیست. مادرم می‌داند که من روز چهاردهم مهر (۶ اکتبر) به دنیا آمده‌ام. درست سر ساعت دوازده. مادرم صدای اذان را می‌شنیده است. در قم زیاد نمانده‌ایم. به گلپایگان و خوانسار رفته‌ایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشته‌ام. دوران خردسالی من در محاصرهٔ ترس و شیفتگی بود. میان جهش‌های پاک. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می‌کردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن وسعت خوبی بود.

من قالی‌بافی را یاد گرفتم. وچند قالیچهٔ کوچک از روی نقشه‌های خود بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می‌چیدم. طاق ضربی را درست می‌زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.

در خانه آرام نداشتم. از هرچه درخت بود بالا می‌رفتم از پشت بام می پریدم پائین. من شر بودم. مادرم پیش‌بیینی می کرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچه‌های یک خانه نقشه‌های شیطانی می‌کشیدیم. روز دهم مه ۱۹۴۰ موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم. از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار میدزدیدیم. چه کیفی داشت. شب‌ها در دشت صفی‌آباد به سینه می‌خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت‌های خود می‌فشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا میشود.

شکار بود که مرا پیش از سپیده‌دم به صحرا می‌کشید. هوای صبح را میان فکرهایم می‌کشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بی‌پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم. اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی‌دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مرقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.

من سالها نماز خوانده‌ام . بزرگترها می‌خواندند، من هم می‌خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می‌بردند. روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر کفت : «نماز راروی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید». مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم.

من از خیلی چیزها می‌ترسیدم: از مادیان سپید پدر بزرگ، از مدیر مدرسه، از نزدیک شدن به وقت نماز، از قیافهٔ عبوس شنبه، چقدر از شنبه‌ها بیزار بودم. خوشبختی من از صبح پنج شنبه آغاز میشد. عصر پنج شنبه تکه‌ای از بهشت بود. شب که میشد در دورترین خواب‌هایم  طعم صبح جمعه را می‌چشیدم.

در دبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم. خود را به دل درد می زدم تا به مدرسه نروم. بادبادک را بیش از کتاب درس دوست داشتم. صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح می‌دادم. وقتی که در کلاس اول دبستان بودم،  یادم هست یک روز داشتم نقاشی می‌کردم، معلم ترکه ی انار را برداشت و مرا زد و گفت: «همه ی درس‌هایت خوب است تنها عیب تو این است که نقاشی میکنی.» این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم. با این همه، دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم. ده ساله بودم که اولین شعرم را نوشتم . هنوز یک بیت آن را به یاد دارم:  
              
«زجمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان»

تا هجده‌سالگی شعری ننوشتم. این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم. دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانهٔ ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم. نمی دانم تابستان چه سالی ملخ به شهر ما هجوم آورد. زیان‌ها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی‌ها شدم. راستش را بخواهید، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می رفتم، سعی می کردم پا روی ملخ‌ها نگذارم. اگر محصول را می‌خوردند پیدا بود که  گرسنه‌اند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می‌کشیدم و پرواز ملخ ها را در هوا دنبال می کردم. اداره ٔ کشاورزی مزد مرا می‌پرداخت.
 
در دبیرستان، نقاشی کار جدی‌تری شد. زنگ نقاشی نقطهٔ روشنی در تاریکی هفته بود. میان همشاگردیهای من چند نفری خوب نقاشی می‌کردند. شعر می‌گفتند. خط را خوش می‌نوشتند. درشهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسیار بوده‌اند. با همشاگردیها به دشتها  می‌رفتیم و ستایش هر انعکاس را تماشا می‌کردیم. سالهای دبیرستان پر از اتفاقات طلائی بود.

" سهراب سپهری "