توماس هاردی شاعر و نویسنده انگلیسی هنگامی که نگارش تس این شاهکار ادبی خود را به پایان رساند گفت:" بهترین استعدادم را در این کتاب ریخته ام."
تس دخترک روستایی بسیار زیبا،  معصوم و کم تجربه اولین فرزند خانواده فقیر و پر جمعیتی است که بخاطر جبران اشتباهی که در انجام آن او هم بیشتر از پدر و مادرش مقصر نیست پیشنهاد مادرش را برای گرفتن کمک یا شغلی نزد خانواده ای سرشناس و اشرافی که گمان می رود با آنها فامیلی دوری داشته باشند می پذیرد و به نزد آنها در دهکده مجاور می رود.
شخصیت های داستان همگی به حکم سرنوشت بسوی مقصد حرکت می کنند و خارج از همه اصول اخلاقی و اجتماعی به راه خود می روند و همین حکم برگشت ناپذیر، تس را دچار زحمت و محنت می کند.
آلک پسر خانواده که جانوری موذی و حیله گر است در نگاه اول فریفته تس می شود و برای او در خانه کاری دست و پا می کند. آلک که تس را بسیار فریبنده اما ساده و بی تجربه می بیند او را می فریبد و بعد به او پیشنهاد می دهد که در عوض ظلمی که در حق او کرده است به او ثروت فراوانی خواهد بخشید به شرط آنکه تس نزد او بماند. تس پیشنهاد بی شرمانه او را رد می کند، کارش را رها کرده و به زادگاه خود باز می گردد.
تس مانند مخلوقی که نمی داند در مسیر رنج قرار گرفته است تصمیم به فراموشی ماجرای تلخ گذشته خود می گیرد بی خبر از اینکه سرنوشت با او سر ناسازگاری دارد.
در قسمت دوم داستان تس صاحب کودکی می شود که انگار سرنوشت برای زنده نگه داشتن تلخی ها و بی تجربگی ها و سادگی های گذشته او در دامان او می گذارد. کودک بیش از چند روز زنده نمی ماند. گویا به دنیا آمدنش تنها اهانتی زود گذر است به جامعه ای پلید، یا رنجی است که با مرگش، غمی زاید الوصف تقدیم مادر بیچاره اش می کند. کودک می میرد و ماجرای غسل تعمید قبل از مرگش ماجرایی است بس غم انگیز و خواندنی.
تس چند ماهی بعد از مرگ کودکش تصمیم می گیرد به جایی برود که کسی او را نشناسد و آنجا راحت تر به کار و فعالیت بپردازد و این مقدمه ای می شود بر رنج و محنتی دیگر که تقدیر برایش به ارمغان آورده بود.
با وجودی که با خود عهد کرده بود هرگز دوباره ازدواج نکند وقتی به محیط کار جدیدش وارد می شود انگار به دامی که سرنوشت برایش پهن کرده گرفتار می گردد.
پسر یک کشیش با همان اعتقادات و تفکرات مذهبی ولی روحیه ای متفاوت  که کار در مزرعه را بهتر از ادامه دادن شغل پدر می داند بر سر راه او قرار می گیرد و آنچنان شیفته و دلباخته او می شود که تس را در وفا به عهدی که با خود بسته بود دچار تزلزل می کند.
با خود می اندیشد شاید عشق او گناه گذشته مرا ببخشد و این چنین می شود که تس هم سخت دلباخته و عاشق آنجل می شود و با او ازدواج می کند ولی آنجل بعد از شنیدن ماجرای گذشته تس، او را ترک می کند و فصل پنجم زندگی او آغاز می شود.  
فصل پنج و شش و هفت که قسمت عمده و سرنوشت ساز داستان است به عهده خواننده!
 توماس هاردی آنچنان در انتخاب مکانهای وقوع ماجراها ذوق به خرج داده است و برخورد با سنگ شیطان یا استون هنج (معبد کافران) به قدری با محتوای داستان مطابقت دارد که ناخودآگاه افکار خواننده را جهت می دهد.
در نهایت تس برای جبران گناه گذشته مرتکب عملی می شود که عدالت او را محکوم می کند. عدالتی که مصداق بارز بی عدالتی است. عدالتی که تا آنروز که در حق تس بی عدالتی می شد وجود نداشت  و ناگهان با حضور غیر منتظره اش در داستان می خواهد آخرین ضربه ای باشد که در تکمیل ضربات شوم سرنوشت بر پیکر نحیف تس نواخته می شود.

 


در ستایش تس همین بس که پس از گذشت قریب یکصد سال از نگارش آن، شخصیتی چون سیمون دوبووار در بحث از ادبیات و فلسفه می گوید:" و اما وقتی تس را ترک کردم گفتم که پرداختن به فلسفه وقت تلف کردن است."

تس تجسم تمام خوبیها و سادگی ها و پاکی هاست که در مجادله با پلیدی ها خدشه دار می شود تا جاییکه خواننده به خود می گوید در دنیایی که وجود پلیدی مبرهن است سادگی و پاکی مطلق اثری جز زیان و رنج نخواهد داشت.



قسمت های منتخب:
- این قسمت زمانی است که آنجل برای بخشیدن تس با وجدانش درگیر می شود:
ارزش اخلاقی را نه با عمل انجام شده بلکه با تمایلات می بایستی می سنجید وانگهی تصویر نزدیک در چنین مواردی نازیبا مینماید زیرا بی سایه روشن تمام ایرادهایش را نمودار می سازد و حال آنکه تصویرهای مبهم دوردست تحسین می شوند، چون دوری لکه هایشان را به ویژگی های هنری تبدیل می سازد. هنگام اندیشیدن به آنچه تس نبود، آنچه را که بود نادیده می گرفت و فراموش می کرد که گاهی ناکامل می تواند از کامل بزرگتر باشد.


ـ ریزش مداوم آب سنگ را می فرساید حتی اگر الماس باشد.


ـ در گذر شتابزده سالها تنها ملتفت روزهایی می شد که حادثه ای برایش روی داده بود. شب مصیبت باری که در تانتریج با آن زمینه سیاه جنگل چیس بر او گذشت. تولد کودکش و مرگ او، تولد خودش و یکی دو روز دیگر. یک روز بعد از ظهر هنگامی که در آینه به چهره زیبای خود می نگریست، ناگهان اندیشید که روز مهم دیگری هم هست. روز مرگ خودش، هنگامی که دیگر اثری از این زیبایی باقی نمی ماند. روزی که در میان روزهای دیگر سال در کمین نشسته است و هنگامی که او هر ساله از روی آن می گذرد هیچ صدا و نشانی از خود بروز نمی دهد. با اینحال در وجودش شکی نمی توان داشت. این کدام روز بود؟ برای چه هنگامی که سال از روی آن می گذشت سرمای مرگ را احساس نمی کرد؟ نمی دانست در کدام سال، فصل،ماه، هفته، و در کجا سفرش در زمان از میان همه اعصار، به پایان محتوم خود خواهد رسید.