«ريونوسكه آكتاگاوا» اوايل ماه مارس ۱۸۹۲ در توكيو به دنيا آمد. در سال ۱۹۱۵ نخستین داستانهای او به نام‌هاي «دلقك» و «راشومون» به چاپ رسيد. از آثار ديگر او مي‌توان به داستان‌هاي «ايموگايو»، «كابي رابي شبي»، «كاگه دورو» و مجموعه «ياراي نوهانا» اشاره كرد.

آكتاگاوا چهره درخشان ادبيات معاصر ژاپن از همان جايگاه و منزلتي برخوردار است كه گوگول در روسيه، مارك تواين در آمريكا و لوشون در چين.

داستان بلند پرده جهنم اين نويسنده را جلال بايرام به فارسي برگردانده است.


خلاصه داستان


حاكم بزرگ هوريكاوا، از بزرگترين حاكمان ژاپن است و هيچ چيز نمي‌تواند حضور ذهن او را برهم بزند، جز يك پرده نقاشي، معروف به «پرده جهنم». اين پرده را «يوشي هيده» ، نقاش ماهري كه مردي است پنجاه و چند ساله و چهره‌اي زشت و خبيث دارد، كشيده است. يوشي هيده دختري پانزده ساله دارد به نام «يوزوكي» كه از چهره‌اي بسيار زيبا، جذاب و مهربان برخوردار است.

بسياري از مردم به يوشي هيده با ديده نفرت نگاه مي‌كنند و اين خشم از نقاشي‌هايي ناشي مي‌شود كه او در آنها بي شرمانه به اعتقادات و مقدسات مردم توهين روا مي‌دارد. از اين رو مردم به يوشي هيده، لقب «مخفيگاه روباه» مي‌دهند. با پيش رفتن داستان، از ايالت «تانبا» براي حاكم بزرگ بوزينه‌اي هديه مي‌آورند. يك روز پسر حاكم به خاطر سركشي بوزينه، با تركه درخت، حيوان را تعقيب مي‌كند. بوزينه از ترس جانش به «يوزوكي» پناه مي‌برد و يوزوكي براي بوزينه از پسر حاكم طلب عفو مي‌كند و پسر حاكم بوزينه را مي‌بخشد.

از آن پس بوزينه با دختر يوشي هيده مأنوس مي‌شود و با وفاداري شگفت انگيزي هيچ گاه از دختر دور نمي‌شود.

حاكم، وقتي متوجه مي‌شود يوزوكي، بوزينه را دست‌آموز خودش كرده، جامه بلند و قرمز رنگي به او هديه مي‌كند و دختر را نزد خود مي‌خواند.

دختر مورد توجه حاكم قرار مي‌گيرد و تا جايي پيش مي‌رود كه هميشه هنگام گردش شاهزاده خانم، همراه او سوار بر كالسكه مخصوص مي‌شود. حاكم از يوشي هيده درخواست مي‌كند تا فرشته‌اي را نقش بزند و يوشي هيده، آنچنان ماهرانه تابلو مورد نظر را مي‌كشد كه حاكم به او مي‌گويد: «هر پاداشي كه مي‌خواهي، از من طلب كن» يوشي هيده در كمال ناباوري درخواست مي‌كند كه دخترش از خدمت و محضر حاكم آزاد شود. حاكم به شدت دچار خشم و آزردگي مي‌شود و درخواست يوشي هيده را نمي‌پذيرد. چندي بعد حاكم، يوشي هيده را به عمارتش فرا مي‌خواند و از او مي‌خواهد تا پرده جهنم را نقاشي كند. يوشي هيده براي نقاشي كردن هر صحنه مي‌بايست عين آن صحنه را به صورت زنده ببيند؛ از اين رو، براي ايجاد رعب در پرده جهنم، يكي از شاگردانش را به زنجير مي‌بندد و ماري را نزديك گلوي او مي‌گيرد تا بتواند وحشت شاگرد بينوا را نقاشي كند. همچنين جغد شاخداري را در كارگاه نقاشي به جان يكي ديگر از شاگردانش مي‌اندازد و شاگرد اسير را تا آستان مرگ پيش مي‌راند. پس از چند وقت يوشي هيده به عمارت حاكم بزرگ مي‌رود و از او درخواست مي‌كند كه براي ادامه ترسيم پرده جهنم، زني از اشراف زادگان را در كالسكه‌اي به آتش بكشد تا او در حين سوختن زن، تصوير او را بكشد. حاكم درخواست او را مي‌پذيرد و در نيمه شبي، يوشي هيده را به عمارتش فرا مي‌خواند. در حالي كه يوشي هيده و باقي حضار، منتظر دستور حاكم بوده‌اند، حاكم، فرمان مي‌دهد كه پرده‌ها بالا رود تا كالسكه مورد درخواست نقاش پير نمايان شود. يوشي هيده، در كمال ناباوري دختر خود را در كالسكه مي‌بيند، وقتي كالسكه در آتش مي‌سوزد، مشخص مي‌شود كه بوزينه هم در كالسكه است. همه حضار، از ديدن چنين صحنه‌اي وحشت مي‌كنند و حيران به يوشي هيده خيره مي‌مانند.

چندي بعد، يوشي هيده پرده جهنم را كه با اسلوبي شوم تمام و كمال نقاشي شده، به عمارت حاكم بزرگ مي‌آورد و خودش را چند روز بعد در اتاقش حلق‌آويز مي‌كند.

داستان «پرده جهنم» با القاي موقعيتي آرام و بي دغدغه، از سوي راوي نويسنده آغاز مي‌شود. اما از همان آغاز تنها نكته سؤال‌برانگيز در داستان، نگاه منفي و سرشار از نفرت مردم به «يوشي هيده» نقاش است. در این داستان يوشي هيده با چهره‌اي زشت و خبيث معرفی می شود كه  مهارت او در نقاشی آغشته به سوداهاي شرارت‌آميز و شيطاني است. او كه در برخي از نقاشي‌هايش با وقاحت به مقدسات مردم توهين كرده است، در كمال غرور و خونسردي، اعتراض مردم را چنين پاسخ مي‌گويد: «اين حرف شما مسخره است كه چهره‌پردازي‌هاي من از بودا و خدايان ديگر مكافاتي براي من به بار خواهد آورد.»

مردم از شدت نفرت به يوشي هيده لقب «مخفيگاه روباه» را مي‌دهند و همچنين راهب اعظم در يوكاوا از يوشي هيده به اندازه شيطان مجسم نفرت دارد. از سويي يوشي هيده براي وصف كردار راهب اعظم كاريكاتوري را نقش مي‌زند كه باعث نفرت بيش از حد مردم مي‌شود. داستان با توصيف كردار و شخصيت شوم و شرير يوشي هيده پيش مي‌رود و هنگامي كه دختر پانزده ساله يوشي هيده يعني «يوزوكي» مهربان و خوبروي از سوي حاكم «هوريكاوا» مورد عنايت قرار مي‌گيرد، يوشي هيده نقاش با تكيه بر توانمندي‌هاي هنري خود و وابستگي به قدرت حاكم، بيش از پيش درگير مقوله شر مي‌شود. يوشي هيده چهره فرشته‌اي را نقاشي مي‌كند و حاكم با ديدن نقاشي به وجد مي‌آيد و به يوشي هيده مي‌گويد: «هر تقاضايي داري طلب كن.» از آنجا كه يوشي هيده علاقه بسياري به دخترش «يوزوكي» دارد، درخواست مي‌كند كه «يوزوكي» از عمارت و محضر حاكم خارج شود. حاكم به نوبه خود گرفتار خودبيني و خشم مي‌شود و درخواست يوشي هيده را رد مي‌كند.

نفرت حاكم از يوشي هيده جايگاه ديگري از شر و بدي است كه در تقابل با موقعيت شيطان‌زده يوشي هيده تا انتهاي داستان پيش مي‌رود و تا جايي ادامه پيدا مي‌كند كه شرارت دروني يوشي هيده و حاكم بزرگ كه هر كدام دستخوش سوداها و شهوات به ظاهر متفاوت، اما در باطن يكسان‌اند، خرد و عطوفت انساني را پس مي‌زند و انساني مهربان، زيبا و بيگناه، يعني «يوزوكي» را در آتش مي‌سوزاند.

موقعيت شر هوريكا وا از ديدگاه قدرت است كه بي محابا ادامه پيدا مي‌كند و موقعيت شر «يوشي هيده» از جايگاه هنر است كه آن نيز تا انتهاي داستان ادامه مي‌يابد؛ در واقع «ريونوسكه آكتاگاوا» در اين داستان، به گونه‌اي ظريف و هوشمندانه، دو جايگاه شر را به تصوير مي‌كشد. رد شر و هر آنچه حول اين محور مي‌چرخد، در هر منزلتي، به وضوح نمايان است. مطلق بودن «يوشي هيده» هنرمند دركارش موجب مستحكم شدن شري مي‌شود كه ريشه در رفتار و عملكرد او خصوصاً در برخورد شيطان صفتانه با هنر دارد. يوشي هيده هر ارزش و اعتبار و اعتقاد مقدس و حتي ساده و انساني را فداي نقاشي مي‌كند و براي نقش زدن پرده جهنم، به لحاظ نياز داشتن به فضايي واقعاً رعب آور به گونه‌اي لرزآور و خوفناك، يكي از شاگردانش را به اتاق كارش مي‌برد و لباس از تن او در مي‌آورد و ماري قتال را به گردن درغل و زنجير كشيده شده شاگرد بينوا نزديك مي‌كند. وحشت و خوف شاگرد از مرگ راتالحظه‌اي كه مار به گردن او نزديك مي‌شود، با شعفي شيطاني نظاره مي‌كند و بر تابلونقش مي‌زند. يوشي هيده، به آرامي و در كمال خونسردي بي‌رحمانه بخشي ديگر از پرده جهنم را به تصوير مي‌كشد. تقابل و آغاز برخورد بين دو جايگاه شر از سوي حاكم و يوشي هيده هنگامي شروع مي‌شود كه يوشي هيده براي تكميل پرده جهنم كه درخواست مصرانه حاكم بوده، پيش او مي‌رود و تقاضا مي‌كند كه زني از اشراف زادگان را سوار بركالسكه‌اي كنند و جلوي ديدگان او به آتش بكشند، تا او بتواند در حين ديدن آن صحنه سوختن او رانقش بزند. حاكم ظاهراً در مقابل درخواست يوشي هيده، عكس‌العمل خاصي نشان نمي‌دهد و مي‌پذيرد كه به تقاضاي شريرانه او جامه عمل بپوشاند و يوشي هيده كه پيش‌تر در كنار جنازه‌هاي بسياري نشسته بوده و ساعت‌ها مشغول نقاشي كردن آنها بوده، منتظر مي‌شود تا روز موعود فرا برسد و حاكم زني از اشراف‌زادگان را در برابر ديدگان او به آتش بكشد.

در واقع «يوزوكي» جوان و بيگناه قرباني مطلق گرايي شهرت‌طلبانه پدرش در نقاشي و مطلق گرايي قدرت‌پرستانه هوريكاوا در اعمال و اراده شيطاني مي‌شود؛ سوختن وهلاك شدن يوزوكي، هم براي پدرش و هم براي حاكم بسيار دردناك و ناراحت كننده است، ولي لجاجت شرآفرين آنها اجازه نمي‌دهد كه هيچ كدام چشم باز كنند و پوچي تبهكارانه عمل خود را ببينند.

آنها براي نيل به مقصود خود ازهيچ اقدامي فروگذار نمي‌كنند. نيمه شبي كه حاكم يوشي هيده را دعوت مي‌كند تا در حضور عده‌اي كالسكه‌اي را كه دختر اشراف‌زاده‌اي بر آن سوار است به آتش بكشند، روبه يوشي هيده مي‌گويد: «اين منظره براي آيندگان به يادگار گذاشته خواهد شد. من هم اينجا هستم و به چشم خود تماشا مي‌كنم اكنون با شما هستم. پرده‌ها را بالابزنيد. بگذاريد يوشي هيده بانوي داخل كالسكه را ببيند». هنگامي كه يوشي هيده دخترش را در كالسكه مي‌بيند از جا مي‌جهد و راوي داستان چنين روايت مي‌كند: «چشمان يوشي هيده گشاده و لب‌هاي تغييرشكل يافته و گونه‌هاي لرزانش پيوسته دستخوش انقباض‌هاي ناگهاني مي‌شد...». در اين مقطع از داستان، نويسنده با مهارتي مثال زدني، واگردي مي‌زند به ابتداي داستان، «هوريكاوا مردي بود كه هيچ چيز نمي‌توانست حضور ذهن او را به هم بزند. اما پرده جهنم تنها چيزي بود كه به نظر مي‌آمد او را به سختي تكان داده باشد.»

ريونوسكه آكتاگاوا با نگاهي ژرف‌نگر در قالب يك داستان جديد چنين واقعيت فاجعه‌باري را براي نشان دادن بلاهت ترسيم مي‌كند.

در آخر داستان مي‌بينيم وقتي يوشي هيده پرده جهنم رانزد حاكم بزرگ مي‌آورد، همه از ديدن آن وحشت مي‌كنند. بعد يوشي هيده كه قبلاً ديگران را به مسخره مي‌گرفته، به خانه مي‌رود و خود راحلق‌آويز مي‌كند. او در واقع با نخستين گامش در مسير بي‌رحمي، عقوبت خود را رقم زده است. از سوي ديگر پرده جهنم باقي مي‌ماند تا نشانه‌اي باشد از تلاقي دو شكل از شرارت قدرت‌پرستانه و مطلق‌گرايي هنر ضدانساني.

 

چند خطی راجع به نویسنده داستان:

ریونوسوکه آکوتاگاوا که عنوان پدر داستان کوتاه ژاپن را به خود اختصاص داد تا زمان مرگش بیش از یکصد داستان کوتاه خلق کرد. در داستان های او می‌توان ترکیبی از افسانه و اسطوره را دید. وی در سال 1927 در 35 سالگی با خوردن تعداد زیادی قرص به زندگی اش خاتمه داد و فرصت خلق آثار بیشتر را از خود گرفت. او ماه‌های ژانویه و فوریه سال ۱۹۲۶ را در محل توانبخشی منطقه یوگاوارا گذراند. بیماری بیخوابی امانش رابریده بود و ترس دیوانه شدن به شدت رنجش می‌داد. در آخرین سال زندگی‌اش چندین علامت اختلال روانی در او ظاهر شد. از این علائم می‌توان به اختلال و توهم در قوه شنوایی و افکار مالیخولیایی اشاره کرد هنوز تا پایان سال زمان بسیاری مانده بود که به فکر خودکشی افتاد. امّا عملاً تابستان سال بعد بود که به زندگی‌اش پایان اد. در اواخر ماه مه سال ۱۹۲۷ تعادل روانی دوستش کوجی اونو به هم خورد و مدتی بعد آکوتاگاوا این به هم خوردن تعادل روانی دوستش را در داستانی غیرمتعارف به توصیف درآورد. از او یادداشتی متعلّق به ماه آوریل همان سال به جا مانده است:

ادامهٔ زندگی با چنین ادراکاتی، شکنجهٔ توصیف ناپذیری است. آیا کسی پیدا نمی‌شود که بی سروصدا گلوی مرا در خواب بفشارد؟

او سرانجام در ساعات اولیهٔ بامداد بیست و چهارم ژوئیه خودکشی کرد. وقتی زنش در حدود ساعت شش صبح بیدار شد ریونوسوکه را مرده یافت چون قرص‌های سیانور پتاسیم را به مقدار کشنده خورده بود. در یکی از چند نامه‌ای که از او به جا مانده دلیل خودکشی خود را «نگرانی و رنج سربسته و مبهم از آینده» اعلام می‌کند. احتمالاً او مبتلا به شیزوفرنی بوده و با آگاهی از تغییرات درونی دست به این عمل زده است.