می زند باران به شیشه
.
باران که می بارد نوستالژی های من زنده می شوند
چه رازی در باران نهفته است که مرا این چنین به اندوه می کشاند؟
دیرگاهی است از لای شیشه باران زده چشم دوخته ام به خیسی های زمین و هوا
گوشم را، صدای قطره هایی که به طاق می خورند برده
و حواسم را ...
حواسم میان خاطره های بارانی ام در انتخاب مردد مانده ست!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۱۵ ساعت 14 توسط سوده
|
به سراغ من اگر من می آیید