می خواهم بروم.

باز هم قصد عزیمت دارم. همه می دانند. مدتهاست همه جا خوانده اند "دوباره سیب بچین حوا... من خسته ام... بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند"

خوب که نگاه می کنم می بینم همیشه رفته ام، خیلی ها بخاطر رفتن هایم دشمنم شده اند و من هم خودشان را و هم دوستیشان را جا گذاشته ام! نمی دانم کداممان بیشتر بی تقصیر بوده ایم فقط این را می دانم که از ماندن و درجا زدن نفرت دارم. از انتظار، از آینده مبهم و از بلاتکلیفی.

خداحافظی هایم را پیشتر نثارشان کرده ام و به امید دیدارها را خوب شنیده ام، فکر کردم شاید آخرین بار باشد که صداهایشان را شنیده باشم مثل خیلی های دیگر که به امید دیدارم گفتند و معنایش بدرود بود. شاید سالها بعد بی تفاوت از کنارم گذشتند و پیش خودشان گفتند این غریبه چقدر شبیه خاطره هایم بود.

اما به یاد همه روزهای خوشی که با هم داشتیم، به یاد بستنی ها و آش هایی که دور از چشم مدیر عامل دور هم خوردیم، به یاد تابستانی که از فرط گرما کنار هم عرق ریختیم و زمستانی که برف بازی کردیم و لرزیدیم، یاد کاغذ خرد کردنهایمان، یاد میز گردی که میز صبحانه مان بود، یاد تولدها و عکس هایی که گرفتیم، یاد موسیقی هایی که عصرهای چهارشنبه با هم گوش می دادیم و یاد خیلی چیزهای دیگر، به یاد همه شان اینجا می نویسم: یادتان بخیر ادکی ها و به امید دیدار...