تا کجا؟ تا ناکجا باید رفت!
مطلبی که می نویسم در مورد کتابی نیست که قبلا خونده باشم و الان خلاصه کنم. در رابطه با کتابیه که مدتیه برام باز شده و هر چی بیشتر ورق می زنم کمتر به پایانش نزدیک می شم...
اولین بار از زبون یکی از دخترای فامیل شنیدم. "پدرم دنبال یه کار می گرده! کاری براش سراغ نداری؟"
پدرش بازنشسته یکی از صنایع نساجی بود. خانواده متوسطی که سه دختر جوان و دم بخت داشت. سن پدرش از ۵۵ گذشته بود و وقتی گفت پدرش تصمیم داره بدون بیمه وارد یکی از شرکت های حمل و نقل بشه و تریلی و کامیون برونه بشدت جا خوردم. بیمه ای که حاصل ۳۰ سال زحمت یه کارگرو در حد بخور و نمیر می داد قطعا نمی تونست تاثیر مثبتی داشته باشه که بخوام اونها رو تشویق کنم بدون بیمه دست به این خطر نزنن. اما از فکر اینکه اگر خدایی ناکرده برای این پدر اتفاقی بیفته جواب این سه تا دختر و مادر زحمتکش رو کی میده چند شب خوابم نبرد.
از فکر این خانواده تازه بیرون اومده بودم که دوستم گفت پدرش بعد از ۵ سال بازنشستگی تصمیم داره نگهبان یه انبار خارج از شهر بشه. پدرش ۵۴ ساله بود و فقط همین یک دختر رو داشت که سال دوم دانشگاه آزاد بود.
بیشتر که فکر کردم یاد دو تا از همکارای جدید شرکتمون افتادم. دو تا کارمند بازنشسته که از شهرستان برای کار به تهران اومده بودن.
و هزاران مورد دیگه که من خبر ندارم. روزانه تعداد زیادی از بازنشسته هایی که بعد از سالها زحمت لیاقت چند سال زندگی در آرامش رو دارن برای امرار معاش خانواده شون روانه تهران می شن و ساکن یکی از همین به اصطلاح خونه های ۴۰ متری! یکی راننده تاکسی، یکی کامیون، یکی کارمند بایگانی و یکی هم که تخصص کمتری داره هر چقدر می گرده کمتر پیدا می کنه.
چه ایده هایی داشتیم! چه شعارهایی! چه خیالاتی!
درگیر مشکل ازدواج جوونها و کارشون بودیم؟ این مشکل کوچیک رو هم به اینا اضافه کنیم. مشکل کار و مسکن پیرمردای بازنشسته .
اینکه قراره به کجا برسیم سوالیه که سخت ذهن منو بهم می ریزه و کتابیه که پایانش برام مبهمه.
امسال ۱۲۰ هزار نفر کنکور دکترا شرکت کرده بودن. ۴ سال دیگه نزدیک ۶۰۰۰ نفر و اگر با احتساب دو برابر شدن ظرفیت ها حساب کنیم ۱۲۰۰۰ تا دکترای علوم مختلف رو خواهیم داشت که اکثرا به امید هیئت علمی شدن به این نقطه رسیدن. اگر فرض کنیم ۱۰۰۰ تا دانشگاه تا اون موقع تو کشور باشن که هر کدوم هر سال ۱۲ نفر هیئت علمی بگیره و البته به شرطی که بعد از چند سال تعداد اساتید یک دانشگاه از تعداد دانشجوهاش بیشتر نشه مشکل کار دکترهای مملکت حل می شه.
به دوستانم که نگاه می کنم می بینم اکثرن فکر رفتنن. یکی آلمانی می خونه، یکی اسپانیایی و یکی فنارسه! همه از همون مغزهایی هستن که تا وقتی این طرف هستن برای کار و ادامه تحصیل به هر دری زدن جواب سربالا شنیدن و وقتی پاشون رو از مملکت می ذارن بیرون بعنوان مغزهای فراری مزین می شن! خب البته مغزشون کار می کرده که فهمیدن باید زودتر برن.
پدر و مادر کنکوری های امسال رو زمانی که بچه هاشون سر امتحان بودن از تلویزیون نشون دادن. ۱میلیون و ۲۰۰ هزار تا کنکوری که ۶۰۰ هزار نفرشون قراره پذیرفته بشن. پدر و مادرهایی تسبیح و قرآن بدست و ذکر به لب به این امید که کنکوریشون جزو اون ۶۰۰ هزارتا باشه که فردا بشه نور چشم و عصای دست پیری پدر و مادر. پدری که بازنشستگیش مصادف می شه با خوندن نیازمندیهای همشهری و دربدری تو غربت برای پیدا کردن شغل بعدیش و مادری که هیچوقت آرامش رو به معنای واقعی تو زندگیش درک نکرده و کنکوری امروز و ارشد و دکترای سالهای بعد تنها به فکر رفتن و رفتن...
به سراغ من اگر من می آیید