قول اثر فريدريش درونمات ترجمه: عزت الله فولادوند
فريدريش دورنمات از نويسندگان نامدار و برجسته سوئيسي است . دهها عنوان رمان، نمايشنامه و مجموعه داستان در كارنامه ادبي او به چشم ميخورد. نمايشنامههاي بزرگ دورنمات همچون: «ديدار بانوي سالخورده»، «فيزيكدانان»، «ازدواج آقاي ميسيسيپي» و... سالها است نزد اهل هنر و انديشه در ايران شناخته شده است.
آثار پركشش فريدريش دورنمات صدها بار در جهان روي صحنه تئاتر آمده است و ميليونها بيننده را در سينما مفتون كرده است، اما كمتر كسي در كشور ما با رمانهاي دورنمات آشناست.
در رمان حاضر راوي داستان كه نويسنده داستانهاي جنايي است براي سخنراني درباره داستانهاي پليسي به شهر کور می رود. بعد از سخنراني، با آقاي «م»، رئيس سابق پليس ايالتي زوريخ آشنا ميشود و آقاي «م» به او پيشنهاد ميكند كه فردا با اتومبيلش او را به شهر زوريخ ببرد. آنها صبح زود حركت ميكنند. آقاي «م» در راه به پمپ بنزين ميرود و پيرمردي رنجور باك اتومبيل او را پر ميكند. پيرمرد هنگام رفتن آنها زير لب ميگويد: من صبر ميكنم، بالاخره ميآيد. آقاي «م» پس از صحبتي طولاني با راوي و انتقاد از شگردهاي داستانهاي پليسي ماجراي پرونده قتلي را براي اوبازگو ميكند و ميگويد: پيرمردي كه صبح در پمپ بنزين ديديم ماتئی نام دارد. او روزي يكي از بهترين كارآگاهان اداره پليس بود. دكتراي حقوق داشت و در كارهاي پليسي نابغه بود. با روايت رئيس سابق پليس ايالتي، داستان ادامه پيدا ميكند. ماتئي درست در مقطعي كه قرار است براي مأموريتي طولاني به كشور اردن برود، با پرونده قتلي در روستاي مگندورف روبرو ميشود كه طبق آن دختربچهاي پنج شش ساله به نام گريتلي در جنگل، با تيغ سلماني به قتل رسيده است. مردم مگندروف به دستفروشي كه خبر جنايت را به اداره پليس داده است مشكوك ميشوند. همچنين چگونگي دو مورد قتل ديگري هم كه چند سال پيش در «سنگال» و «شويتس» رخ داده،شبيه به قتل گريتلي است. پرونده قتل به هنتسي مأمور زيردست ماتئي واگذار ميشود و ماتئي به پدر و مادر گريتلي و مردم گندوروف قول ميدهد كه قاتل را دستگير كند. ماتئي پس از صحبت با اورسولا (دوست گريتلي) متوجه ميشود كه گريتلي با شخصي دوست بوده و در جنگل او را ملاقات ميكرده و به او لقب غول جوجهتيغي داده بود. گريتلي نقاشي كودكانهاي هم از غول جوجهتيغي كشيده بوده است. از سويي هنتسي، دستفروش را تحت بازجويي بيست ساعته و غيرقانوني قرار ميدهد و دستفروش به اجبار و دروغ به قتل اعتراف ميكند، ولي درست چند دقيقه بعد از اعتراف، خود را در بازداشتگاه به دار ميآويزد. ماتئي، عليرغم تمايل دولت اردن،از رفتن به آنجا خودداري ميكند و با توجه به اينكه حتي ديگر او را در اداره پليس سابقش هم نميپذيرند و مورد بياحترامي و بياعتنايي بسياري از همكارانش قرار ميگيرد، با توسل به تنها نقاشياي كه گريتلي از غول جوجهتيغي كشيده بود پيگيري پرونده را شخصاً شروع ميكند.
ماتئي به كمك روانپزشكي به نام دكتر لوفر از روي نقاشي گريتلي متوجه ميشود كه قاتل مرد كودن و كمهوشي است كه اتومبيل آمريكايي دارد و انگيزهاش از قتل، به نوعي، انتقام از زنها و جنايت او ناشي از حقارت و سرخوردگي در مقابل جنس مخالفش است. ماتئي در ادامه تحقيقاتش متوجه ميشود كه قاتل در «كانتون گريزون» ساكن است و جوجهتيغيهايي كه در نقاشي كودكانه گريتلي در دست قاتل است،نوعي شكلات است كه قاتل آنها را به گريتلي ميداده.
در ادامه داستان، ماتئي امتياز پمپبنزيني را كه در جادهاي منتهي به گريزون قرار دارد، ميخرد و زني را به نام هلر به همراه دختر خردسالش آنماري براي رسيدگي به امور منزلش در كنار پمپبنزين، استخدام ميكند. ماتئي لباسي شبيه به لباس گريتلي بر تن آنماري مي پوشاند و به انتظار مينشيند تا قاتل به سراغ آنماري بيايد. پس از انتظاري طولاني، بالاخره يك روز ماتئي شكلاتهايي را كه حالت تيغتيغ دارد در جيب آنماري پيدا ميكند؛ تحت فشار شديد رواني، سراغ رئيس اداره سابقش ميرود و تمام ماجرا را براي او تعريف ميكند. گروهي چند نفره از پليس ايالتي يك هفته در جنگل منتظر ميماند تا قاتل به سراغ آنماري بيايد، ولي آنماري تمام يك هفته را از صبح در حالي كه دورادور تحت نظر بوده، در نقطهاي دورافتاده در جنگل منتظر قاتل ميماند و عصر به منزل برميگردد. كمكم همه افراد گروه و ماتئي نااميد ميشوند و با خشم از آنماري راجع به قاتل سؤال ميكنند. آنماري جز گريه پاسخي نميدهد و حتي مادرش، هلر هم متوجه ميشود كه ماتئي دختر او را طعمه قرار داده است. با بازگشت افراد اداره پليس به زوريخ ماتئي بيشتر از پيش شكسته و خرده ميشود و سالها از اين موضوع ميگذرد و ديگر قتلي هم رخ نميدهد. پس از چند سال در يكي از روزهاي يكشنبه كشيش كاتوليكي به آقاي «م» تلفن ميكند و ميگويد پيرزني محتضر به نام خانم اشروت می خواهد شما را ببيند. آقاي «م» به بيمارستان ميرود و پيرزن كه از خانوادهاي اشرافي است، پس از ساعتها فخرفروشي و افاده، به رئيس پليس ميگويد كه پس از مرگ همسرش با راننده منزلش كه پسري بيست و سه ساله بوده و نزديك به سيسال از او كوچكتر ميباشد، ازدواج كرده است. پسر جوان كه آلبرت اشروت نام داشته كودن، قويهيكل و خوشپوش بوده است و تمام و كمال فرمانهاي همسر پيرش را انجام ميداده. پيرزن ميگويد: طفلك آلبرت،يك مرتبه دو دختربچه را در سنگال و شويتس به قتل رساند. خود آلبرت عزيزم هم از اين كار ناراحت شده بود ولي او ميگفت كه چارهاي ندارد و ندايي غيبي او را به اين كار وادار ميكند. هر دو مرتبه هم دختر بچهها، دامنهاي قرمز پوشيده بودند و موهاي دمموشي داشتند. آلبرت براي آنها شكلات ميبرد و بعد هم با تيغ سلماني آنها را ميكشت، من چندين مرتبه به او تذكر دادم و او قول داد كه ديگر تكرار نكند، ولي طفلك يك مرتبه ديگر هم دختربچهاي در مگندروف چشمش را گرفت و ناچار شد او را هم با تيغ سلماني بكشد، تا چند سالي حالش خوب بود، ولي دوباره دختري دامن قرمز نظرش را جلب كرد، دختر را در پمپ بنزين ديده بود. با اتومبيل من راه افتاد و رفت تا دخترك را در جنگل ببيند. طفلك آلبرت، قبل از اينكه به قرارش با دختر برسد، با كاميوني تصادف كرد و كشته شد.
رئيس پليس يكه خورده، از جا برميخيزد و به پمپبنزين ماتئي ميرود و ماجرايي را كه برايش اتفاق افتاده به او ميگويد. ماتئي پريشانتر و ويرانتر از هر وقت توجهي به حرف رئيس نميكند و زيرلبي چون ديوانهها پشت سر هم جملهاي را تكرار ميكند:من صبر ميكنم، بالاخره ميآيد.
در انتهاي رمان، ويراني و نوعي واخوردگي هراسآور كه حاصل فقدان ايماني والا در ماتئي نابغه است، نشان از نگاه اخلاقگرايانه فريدريش دورنمات دارد. درامنويس نامدار سوئيسي در اين رمان فراموش نشدني نيز مانند نمايشنامههاي خود، شاهكاري از نظر كشش و دلهره و تحليل فلسفي و رواني آفريده است كه خواننده را بر جا ميخكوب ميكند. زمين گذاشتن كتاب پيش از پايان داستان اگر محال نباشد، بسيار دشوار است.
مشخصه عمدهاي كه در آثار فردريش دورنمات مطرح ميشود و روح آن از مرشد وي كافكا به او رسيده است این نکته است که آدمي در جهان امروز از سويي ايمان بيچون و چراي گذشته را از دست داده و از سوي ديگر تشنه يقين است.
در مطالعه رمان، آنچه كه زيبا مي نماید تلخي سرنوشتی است كه ھنرمندانه براي انساني كه شايستة تقدير است رقم خورده است. كارآگاھي كه در كشف حقیقت، تا مرز جنون مي تازد و با پشت پا زدن به ھر آنچه كه تراوش عقل و منطق از ديد قواعد اجتماعي، حكم مي كند براي نیل به تحقق قولي كه به خانواده مقتول داده است و اثبات حقانیت خود پیش مي رود. ھمه حدسیات و نگرش ھايش به واقعیت مي پیوندد و در نهایت می فهمد که ديگر كاري از دست قانون و عدالت برنمي آيد اما نمی خواهد این حقیقت را بپذیرد.
به سراغ من اگر من می آیید