ویکتوریا اثرکنوت هامسون ترجمه قاسم صنعوی
يوهانس كه خود را قدرتمندتر مى داند، ناراحت مى شود و به حالت سرخورده تخمپرنده جمع مى كند. مى خواهد آنها را به مهمانان قصر بدهد، اما چونبرخورد خوبى با او نمى كنند آنها را به لانه ها باز مى گرداند. ازهمين جا ديده مى شود كه او ناكامى را با تخريب جواب نمى دهد بلكه راهاعتدال در پيش مى گيرد.
حتى وقتى شب هنگام به ويكتوريا مى گويد جادوگر سرداب از او خواسته كهخدمتش را بكند و او تصميم دارد بپذيرد با ديدن برخورد سرد ويكتوريا تخيلشرا گسترش مى دهد و مى گويد جادوگر قول داده او را حاكم يك كشور كند و بعيدنيست بعدها بتواند شاهزاده خانمى را به همسرى خود درآورد. جدا از حسرت ويكتوريا، نوع واكنش يوهانس براى خواننده اهميت پيدا مى كند. او معمولاً بردبار است و دير بهخشم مى آيد.
يوهانس براى تحصيل به شهر مى رود. با علاقه و موفقيت درس مى خواند و شعرمى گويد. مدتى بعد بازمى گردد، چندبار ويكتوريا را كه حالا دختر جوان وزيبايى شده است مى بيند. يك روز هم دختر جوانى به اسم «كاميلا» را كه بهدرياچه مى افتد، نجات مى دهد. آنچه براى يوهانس مهم است نگاه مغرورانه واحساس ويكتوريا است كه در ساحل به او مى نگرد. از نگاه او دچار هيجانىعميق و شادى وصف ناپذير و سعادتمندانه مى شود. يوهانس پس از مدتى دوبارهبه شهر بازمى گردد و با تكيه بر عشق ويكتوريا و منحصركردن افكارش به او دومنظومه مى سرايد و به شهرت مى رسد. در اين منظومه ها او از عشق مى گوید: "عشق نوايى گرم و شيطانى است كه حتى دل سالخوردگان را به تپش درمى آورد. عشق چون گل مينايى است كه با رسيدن شب كاملاً گشوده مى شود و شقايقى استكه دمى آن را فرو مى بندد و كمترين تماس سبب نابودى اش مى شود."
روزى كه ويكتوريا را مى بيند به او اظهار عشق مى كند و مى گويد تمام اينسال ها عشق ويكتوريا بر او حاكم بوده است و تمام اشعارش متعلق به او استبه همين دليل احساس حق شناسى مى كند و خود را به طور كامل در اختيار او مىداند. ويكتوريا هم كاغذى به او مى دهد كه يكى از اشعار او رويش نوشته شدهاست و مى گويد او را به شدت دوست دارد. شوق و هيجان يوهانس پس از شنيدنحرف هاى ويكتوريا سبب شب بيدارى، آوازخوانى و سرودن شعر مى شود اماويكتوريا روزى به حالت هراس آلود به او مى گويد گرچه به حرف هايش پايبنداست با اين حال مخالفت پدرش آنها را از هم جدا مى كند. او به اختلافطبقاتى خود و يوهانس اشاره مى كند. البته در آن روزگار جنبه اساسى اختلاف طبقاتى بر فرهنگ و آداب و رسوم طبقات متمركز بود. همين ها نيز مى توانستمشكلات غيرقابل حلى را در زندگى مشترك آينده طرفين به وجود آورد مگر آنكهيكى كاملاً ماهيت و هويت خانواده و طبقه خود را فراموش مى كرد و به هيئتطبقه و ماهيت ديگرى درمى آمد كه اين هم عارى از مشكلات شخصيتى و روحىنبود. يا آنكه هر دو طرف يا يكى از آنها به چنان مرحله اى از اعتلا و عروجروحى و فكرى مى رسيد كه قادر مى شد وراى مناسبات و شرايط طبقاتى و اجتماعىقرار گيرد و با اتكا به عقايد متعالى زندگى را سپرى كند چيزى كه بسيار كمپيش مى آمد و معمولاً چنين عشق ها و ازدواج هايى پس از مدتی موجباختلافات شديد خانوادگى و سرانجام طلاق مى شد.
به هرحال ويكتوريا به خواست پدر قرار است با ستوان اوتو فرزند يك مقامدربارى نامزد شود. يوهانس پس از شنيدن سخنان ويكتوريا رو به تخريب وسايلخانه اش مى آورد، منزوى مى شود و پيوسته به مرگ مى انديشد. به عبارت ديگردر اينجا واكنش او درپرخاشگرى و تخريب و نهايتا درمرگ طلبى جلوه پيدا مى كند. اما شكست در عشق در همين حدمتوقف نمى شود و به مرور سبب الهام براى سرودن قطعاتى درباره مرگ مى شود، به اين ترتيبواكنش او به سطحی بالاتر ارتقا مى يابد. پس از نوشتن يك كتاب آن را بهدست ناشر مى سپارد و به خارج از كشور مى رود تا به قول خودش "دوران رنجهاى سبك را پشت سر گذارد". ويكتوريا هم سعى دارد عشق خود نسبت به يوهانس را از همه پنهان كند و بههمين دليل است كه نزد ديگران ظاهرى سرد و بى اعتنا نسبت به نام و شخصيتيوهانس به خود مى گيرد. يوهانس بهار به دهكده بازمى گردد و ويكتوريا را مىبيند. با غرور و خيلى سرد با هم برخورد مى كنند. خودشان از اين لجبازى رنجمى كشند، اما گويى نيرويى آنها را وامى دارد كه به اين طرز رفتار ادامهدهند. ويكتوريا، يوهانس را به جشن دعوت مى كند اما يوهانس كه دچار تنشروحى شديدی مى شود، به ويكتوريا مى گويد كينه اى از اوندارد. ويكتوريا كه در نهان احساس گناه مى كند مى خواهد يوهانس تنهانماند. پس كسى را جانشين خود مى كند. دخترى به نام كاميلا كه يوهانسروزى نجاتش داده بود. با اين حال باز برخوردهايشان مغرضانه است. يوهانسكنايه پولدارى اوتو را به او مى زند و ويكتوريا كنايه خودپسندى را بهيوهانس. خواننده براحتی لجبازى عاشقانه را در رفتارآنها مى بيند. اين لجبازى كه در واقع مبارزه با خود نيز هست تا آنجا پيشمى رود كه چندى بعد يوهانس در حضور ويكتوريا از كاميلا خواستگارى مى كندتا اين پديده به اوج خود برسد؛ درحالى كه قلباً ويكتوريا را دوستدارد. كاميلا جواب مثبت مى دهد و مى گوید كه دوستش دارد.
در همين احوال اوتو حين شكار كشته مى شود و يوهانس بدون احساس خاصى نسبتبه وضعيت اوتو و ويكتوريا با كاميلا خداحافظى مى كند. ویكتوريا از شدتحسادتى كه نسبت به رابطه كاميلا و يوهانس و مرگ اوتو دارد به يوهانس مىگويد اوتو هزاران بار باارزش تر از او بوده است. يوهانس سكوت اختيار مىكند. شب ويكتوريا به خانه او مى رود و درخواست مى كند با هم به جنگلبروند. سپس درحالى كه دست يوهانس را در دست مى گيرد از حرف هايش عذرخواهىمى كند و مى گويد هميشه به او فكر مى كند و هميشه او را دوست داشته استولى به اجبار پدرش كه در حال ورشكستگى است و به پول اوتو دل خوش كردهمجبور شده است نامزدى با او را بپذيرد. يوهانس در مقابل حرف ها و اظهار عشق او سكوت مى كند. فرداى آن روزويكتوريا همراه مادرش براى تشييع جنازه اوتو به شهر مى روند. پدر ويكتورياكه در حال ورشكستگى است خودكشى مى كند و قصر را به آتش مى كشد. كاميلا پساز چندى با ساده لوحى به يوهانس مى گويد تعجب مى كند كه چرا ريچموند را کمى بيشتر از او دوست دارد. یوهانس چندبار او و ريچموند را كه از ستايندگان او است با هم مى بيند. كاميلا گاهى همراه ريچموند به ديدار يوهانس مى رود و يوهانس از زبان او مىفهمد كه ويكتوريا سخت بيمار است تا اينكه روزى معلم قديمى قصر به او خبرمى دهد كه ويكتوريا مرده است و نامه اى از او را كه درخواست كرده پس ازمرگش به يوهانس برسد به او مى دهد. نامه سرشار از اظهار عشق ويكتوريا بهيوهانس و انتظار بى پايانش براى آمدن او و همچنين هراس ويكتوريا از مرگاست.
به اين ترتيب غرور ويكتوريا و يوهانس كه در لجبازى نمود پيدا مى كرد،آنها را حتى پس از مرگ اوتو نيز از همديگر دور نگه داشته بود. عزت نفس هيچيك اجازه نمى داد براى تجديد رابطه قدمى بردارند. خوشى آنها از آتشعشقى درونشان نشات می گرفت ولى غرور ناشى از جايگاه فردى و اجتماعى شان موجب تداومبازى كودكانه اى می شود به نام لجبازى. در نهايت، جدايى و فراق، يكى را بهسوى مرگ و ديگرى را به سوى خلاقيت و پختگى می راند؛
منبع: Iketab
به سراغ من اگر من می آیید