دلواپس شادمانى تو هستم اثر جبران خليل جبران ترجمه مجيد روشنگر
بگذار، آه بگذار روحم را در رنگها بشويم؛
بگذار غروب آفتاب را ببلعم و رنگين كمان را بنوشم.
قطعا زمانى كه «جبران خليل جبران» و «مارى هاسكل» در لحظه هاى عشق و دلدادگى،درخلوت خويش نشسته بودند و براى يكديگر نامه هاى خصوصى عاشقانه مى نوشتند،هيچ فكرنمى كردند روزى من و شما، دل بهخواندن كلمه به كلمه آن بسپاريم.
كتاب «دلواپس شادمانى تو هستم» گزيده اى ازنامه هاى جبران است كه براىخانم مارى هاسكل نوشته وپاسخ هايى از خانم هاسكل به او.
آنچه پيش از خواندن متن كتاب به چشم مى آيد و نظر خواننده را به تماشاىخود جلب می کند جلد، نوع كاغذ، نقاشى ها، تصاویر، صحافى، صفحه بندى و رنگ آميزى آن است که اين حس را درخواننده برمى انگيزد كه متن نيز بايد از جنس متن هاى عاشقانه باشد.
درابتدای کتاب، که "روشنگر" زندگى نامه خليل جبران را به اختصار، اما مفيد، آورده است، انسان از زندگى پراز رنج شاعر، از تنهايى، دربهدرى، تهيدستى و تلاش خستگى ناپذيرش در سرتاسر عمر به حيرت مى آيد!
« اگر من درخشش خورشيد/ و گرماى آفتاب را مى پذيرم/پس بايد رعد و برق را هم بپذيرم»
مرى هاسكل، زنى است انديشمند، روشنفكر و عاشق! اوست كهروح بزرگ جبران را كشف مى كند و از بى قرارى هاى شاعرانه و استعدادهاى هنرى اش پرده برمىدارد.
او که زندگى مرفهی دارد، به هزينه خود خليل جبران را براى آموزش هنر نقاشى از بوستون به فرانسه مى فرستد.
مترجم، درهمان زندگى نامه ابتداى كتاب، آنچه را كه بايد، از لايه هاىزندگى پرحادثه شاعر، از سفرهاى بسيار، ازمرگ خواهر، مرگ برادر و مرگ مادرىكه بسيار دوست مى داشته است بيرون مى كشد و در پایان، به خاموشى و پروازجاودانه شاعر مى رسد.
«آرزو مى كنم مى توانستم/ به تو نشان دهم كه ياد تو درمن/ تا چه اندازهشيرين است/ و تا چه اندازه دوست دارم/ كه تو را دوست بدارم/ به آستانمن/ خوش آمدى.»
اين بخشى از نامه مارى هاسكل است به جبران. و جبران مى نويسد: «كمى ملولمو سكوت سياهى روحم را فراگرفته است/ اى كاش مى توانستم سرم را/ روى شانههايت بگذارم...»
خليل جبران شاعر مردم است. انسان را مى ستايد و با زبانى مملو از نشانه هاى آسمانى از او و آزادى او حرف مى زند:
«انسان مى تواند/ بى آنكه انسان بزرگى باشد/ انسانى آزاده باشد/ اماهيچ انسانى نمى تواند، بى آنكه آزاد باشد/ انسان بزرگى باشد»
او آزادى و رهايى انسان را شامل آيين و كيش و شيوه خاص خداشناسى او نيز مى داند.
«فكر خدا/ نزد هرانسانى/ متفاوت است/ و هيچكس/ هرگز نمى تواند آيين خود را بر ديگرى/ تحميل كند.»
اما عشق كه مى آيد، عاشق را به سخن گفتن، نيازى نيست.
«گاهى/ تو حتى لب به سخن نگشوده اى/ و من به پايان آنچه خواهى گفت رسيده ام.»
از آنجا كه حس شاعرانگى، بخشى از لايه هاى درونى كتاب را به شعر نزديككرده است، مترجم، تقريباً كل نامه ها را به شكل پلكانى به تحريردرآورده است با وجودیکه درپيشگفتار به غير شعر بودن متن اشاره مى كند. امااين اشاره مختصر، از ناهماهنگى نامه ها و عدم يكپارگى آن نمىكاهد. چرا كه در بعضى بخش ها كلمات، آهنگين و شاعرانه است و دربخشى ديگر عاميانه و ولنگار و اين مشكلى است كه ذهن خوانندهرا دچار چالش مى كند و نمى داند كه درنهايت، شعر مى خواند، يا نامه اىساده وعاشقانه. اين بلاتكليفى و دوگانگى، درسرتاسركتاب ادامه دارد.
در بخش پايانى كتاب، به خاموشى خليل جبران پرداخته مى شود كه مثل همه خاموشى ها، غم انگيز است.
مارى هاسكل به هنگام مرگ جبران، در ايالت جورجيا زندگى مى كند. خبر را مىشنود. با اولين قطار، خود را به نيويورك مى رساند و درمراسم خاكسپارى شركتمى كند.
جبران در وصيت نامه اش، نقاشى ها، كتاب ها، اشياى هنرى و هرچه را كه دراستوديوى خود داشته به مارى بخشيده است. مارى، جعبه «نامه ها» را دراستوديوى خليل پيدامى كند. اين نامه ها در سال هاى بعد ازطرف مارى، بهدانشگاه كاروليناى شمالى سپرده مى شود.
«واكنون، / مارى عزيز/، به خواب خواهم رفت؛/ چشم هايم را خواهم بست/،و چهره ام را به سمت ديوار خواهم گرداند/ و فكرخواهم كرد/ و فكرخواهمكرد/ و به تو فكرخواهم كرد.../ به تو كه از كوهها بالا مى روى/ به توكه شكارچى زندگانى من هستى/ شب به خير محبوب من«
خليل جبران
۲۸ژوئن ۱۹۱۱ـ نيويورك
به سراغ من اگر من می آیید