مدتها بود قصد نوشتن در رابطه با این رمان رو داشتم امروز فرصتی پیش اومد که بتونم نوشته هامو جمع بندی و اصلاح کنم.

ماجرا از زمانی آغاز می شود که یک مرد در ماشینش پشت چراغ قرمز، به طور ناگهانی کور می شود. اما نه کوری عادی و مطابق معمول که همه چیز و همه جا سیاه و ظلمانی دیده می شود بلکه کوری عجیبی که همه جا را سفیدی فرا می گیرد گویی که در دریایی از شیر یا مه غلیظ غرق شده اند. مرد اولی که کور شده توسط کسی نجات پیدا می کند که ماشینش را می دزد او نیز کور می شود و پزشک معالج مرد اول و تمام کسانی که به مطب او مراجعه کرده اند نیز گرفتار این مرض می شوند. کوری بیماری مسری است که در سطح جامعه شیوع پیدا می کند و مقامات امنیتی و دولتی کشور را به هراس می اندازد. درنتیجه آنها سعی می کنند یک تیمارستان قدیمی و متروکه را به این افراد اختصاص دهند و آنها را در آنجا قرنطینه کنند و تعدادی افراد نظامی را به نگهبانی از آنها بگمارند.

اما سرنوشت کورها اصلاً برای دیگران مهم نیست و با آنان همانند بیماران جذامی برخورد می شود . تنها کسی که ماجراها را با چشم خود دنبال می کند زن دکتر چشم پزشک است که بینایی خود را به طور حیرت انگیزی از دست نداده و تظاهر به کوری کرده تا بتواند همراه همسرش به آنجا آورده شود.

روز به روز بر تعداد بیماران افزوده می شود و تعداد آنها به 240 نفر می رسد. این درحالی است که گند و کثافت همه جا را گرفته و کورها بدون هیچ راهنمایی یا کمکی به زندگی ادامه می دهند و مانند کرم هایی در گند و کثافت می لولند و مقامات خارج هم هیچ اقدامی برای بهبود وضع زندگی آنها نمی کنند چرا که معتقدند اگر آنها به جان هم بیفتند و بر اثر هرگونه بی توجهی بمیرند به نفع جامعه و دولت است و درضمن از برخورد ورویایی با آنها نیز می ترسند چرا که هرکس در مجاورت شخص کوری قرار می گرفت پس از مدتی خود نیز مبتلا می گشت.

درست در این مکان است که همه به دلیل کوری ظاهری تمامی حجاب های باطنی خود را برداشته اند و واقعیت درونی خویش را آشکار می سازند. اما بر اثر آتش سوزی در آسایشگاه محل اقامت کورها اوضاع به هم می ریزد وآنها به بیرون فرار می کنند اما بیرون هم وضع مانند داخل آسایشگاه است همه کور شده اند، همه! کورها دسته دسته در خیابان و مغازه ها سرگردانند چرا که زمانی که از خانه بیرون می زنند دیگر آن را پیدا نمی کنند وگروهی دیگر جایگزین آنها می شوند. کمبود غذا در شهر کورها یکی از معضلات بزرگ آنهاست چرا که همه جا غارت شده است تنها کسی که می بیند – زن دکتر به جست وجوی غذا برمی خیزد و ...

بعد به طور ناگهانی کورها یکی یکی بیناییشان را به دست می آورند اول از همه اولین مرد کور بعد دختری با عینک تیره و تمام شهر

در آخر کتاب دکتر به زنش می گوید: «فکر نمی کنم که کور شدیم، ما کور هستیم کوری که می بیند، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند».

این رمان اثری است جالب، به یاد ماندنی و تعمق برانگیز از جامعه ای که انسان مدرن در آن زندگی می کند، جامعه ای واپس زده از تمامی جلوه های انسانیت و اخلاق.

رمان کوری بیانگر حالات و روحیات انسان سرگردان امروز است، انسانی که در کوری عمیق و سفیدی فرو می رود و درنتیجه این سفیدی پرده از سیاهی پندارش برداشته می شود و کوری ظاهر به بینایی باطن می انجامد.

 

دوست خوبم تیام لینک دانلود این کتابو برام فرستاده که می تونین از اینجا دانلود کنین.