قبل از شروع این قسمت باید به نکاتی در رابطه با انتخاب این داستان اشاره کنم. شاید بحث در رابطه با رمانهای جنایی و هیجان انگیز این نویسنده از نظر برخی از خوانندگان کمی بچگانه و خام به نظر برسد و شاید برخی فکر کنند که مخاطبین این نویسنده بیشتر نوجوانان هستند. اما انگیزه من برای طرح این گفت و گو خبری بود که چند روز پیش در رابطه با خانم کریستی شنیدم. کاستی که بعد از 12 سال از فوت او در منزل او کشف شده و جزئیات جذابی را در رابطه با زندگی او و قهرمان های داستان هایش فاش می کند. به نظر من که زندگی آگاتا کریستی مثل داستانهایش جالب بوده است.

 

طبق معمول اکثر داستانهای آگاتا کریستی داستان در یک مکان پرجمعیت آغاز می شود. موجودیت رمانهای جنایی ایجاب می کند که داستان در فضایی باشد که اشخاصی به خواننده معرفی شده وبین آنها جریانات مربوط شکل گیرند. داستان در یک دهکده و در خانه ای ییلاقی به نام استایلز آغاز می شود. پوارو که پیر ومریض شده است به دستیارش هاستینگز نامه ای می نویسد و از او دعوت می کند که به احترام خاطرات خوب گذشته به استایلز بیاید. سابقا پوارو و هاستینگز به دنبال یک پرونده جنایی همکاریشان را از همین خانه ییلاقی آغاز کرده بودند و اکنون پوارو که به ظاهر دوران بازنشستگی را سپری می کند از هاستینگز می خواهد که به او ملحق شود.

 

داستان از زبان هاستینگز نقل می شود. هاستینگز که به تازگی همسرش را از داده و فرزندانش هم پراکنده شده اند بسیار احساس تنهایی می کند و زمانی که دعوتنامه به دستش می رسد خوشحال می شود و فورا دعوت او را می پذیرد ولی تعجب می کند که پوارو استایلز را برای ملاقات با او انتخاب کرده است. استایز، خانه ای مرموز که در گذشته جنایتی در آن رخ داده بود.

 

آگاتا کریستی از اینکه داستانهایش در فضاهای مرموز اتفاق بیفتند لذت می برد. در ابتدای داستان شاید تنها اشاره ای کوچک به گذشته مکان وقوع داستان می کند اما در اواسط داستان که جریانهای گیج کننده و ترسناک اتفاق می افتند فضای شوم خانه هم به سردرگمی خواننده دامن می زند.

 

اعتراف می کنم در حالیکه همیشه از ابتدای داستان احساس می کنم قاتل را می شناسم در پایان غافلگیر می شوم واین قطعا از ذهن توانمند آگاتا کریستی نشات می گیرد که می تواند نکات مهم را کوچک و نکات بی اهمیت را بزرگ جلوه دهد و البته کمی هم تقصیر ذهن گمراه کننده و سردرگم هاستینگز است!! از این داستان 270 صفحه ای نزدیک به 250 صفحه فقط برداشت های هاستینگز از ماجراها بیان می شود و حتی در صفحات آخر که خواننده با ناباوری قاتل را می شناسد هر لحظه انتظار دارد که نظر پوارو عوض شود و شخص مدنظر خواننده مجرم شناخته شود.

 

قصد ندارم خلاصه داستان را بنویسم چون قطعا این داستان از زبان آگاتا کریستی خواندنی تر است اما نکته قابل توجه در این داستان این است که پواروی مقرراتی و منظم کمی دست از پا خطا می کند و خودش مجری قانون می شود. او که خوب می داند قاتل واقعی چه کسی است وقتی نمی تواند مدارک لازم را علیه او جمع کند برای آنکه افراد بیشتری آسیب نبینند خودش دست به کار می شود و قاتل را مجازات می کند واین پایان کار و زندگی پوارو است که قطعا بدون توضیحات پوارو که در قالب نامه ای برای هاستینگز پست شده است و پس از مرگ او به دست هاستینگز می رسد خواننده نمی تواند از حقیقت ماجراها مطلع شود.

 

اگر شما هم از داستانهای هیجان انگیز جنایی که در آنها خواننده به جست و جوی قاتل برمی خیزد لذت می برید خواندن این کتاب و دیگر داستانهای آگاتا کریستی را به شما پیشنهاد میکنم.