«سيمين دانشور» پس از آنکه با خلق اثر فناناپذير «سووشون» به عنوان يكي از شاخص‌ترين چهره‌هاي داستان‌پردازي در ادبيات معاصر ایران درخشيد، در آغازين سال‌هاي دهه‌ي هفتاد با داستان بلند «جزيرة سرگرداني» به اوج رسید.عمده این نقد برگرفته از کتاب  "نو يسندگان پيشرو ايران" اثر محمدعلي سپانلو ست با تلفیقی از نظرات نویسنده وبلاگ.

 «جزيرة سرگرداني» روشنگر زوايايي از زندگي اجتماعي ماست كه با تاريخ سرزمين‌مان عجين شده و در قالبي كلاسيك شكل گرفته است. تصويري از روزگاري بي «جلال» اما پر تلألؤ از انديشه‌هاي جلال. روزگاري كه «سيمين» سركلاس مي‌گويد: «به كمك خط و رنگ هم مي‌توان براي تغيير وضع موجود مبارزه كرد. همان‌طوري‌كه با كلام و آوا هم مي‌شود.»
 «جزيرة سرگرداني» با گريزي به دنياي واقعيت‌ها كه تمام قوانين آن موضعي است و اعتبارش محدود در زمان و مكان ، چنان شخصيت‌هاي ملموسي را ‌مي‌آفريند كه بانثري شيرين، ذوق و تاريخ و هنر را باهم در‌مي‌آميزد.
 «هستي» به عنوان نمودي از شخصيت روشن و بيدار زن با همه‌ي عواطفش، بار اصلي قصه را به دوش مي‌كشد. 
 مادر بزرگ «هستي» خانم نوريان است كه عمريست با ياد كشته‌ي تنها پسرش زندگي مي‌كند. پسري كه در حوادث سياسي دهه‌ي سي، خود را در آتش مي‌افكند تا نهالي پا بگيرد. خانم نوريان مدتي‌ست كه «هستي» و «شاهين» را كه نوه‌هايش هستند زير بال و پر دارد. او زماني كسوت معلمي داشته و هنوز هم خاطره‌ي ديروزها و پريروزها رهايش نكرده و براي پسرش اشك مي‌ريزد. 

«عشرت» يا «مامان عشي» مادر «هستي»ست كه اكنون زن يك فرد متمول مرتبط با دستگاه حاكمه و آمريكائي‌هاست. او رابط هستي است با دنيائي كه از فقر مادر بزرگ، فرسنگ‌ها فاصله دارد و اين اوخر بدنبال كسي است كه شايد همسر خوبي براي «هستي» باشد. عشرت تمثيلي است از انسان‌هايي كه فرهنگ استعماري و استبدادي زمانه، نجابت را از آن‌ها مي‌گيرد و زماني هم كه به خويشتن خود بازمي‌گردند، خود را هراسان و پشيمان مي‌يابند.
«مراد» همكلاسي «هستي»ست و يگانه معبود او در پيش از آشنائي با سليم. درگير سياست است و معتقد به برخورد مسلحانه .او آگاه از سرنوشت محتومش است و مي‌داند كه «در هر دستگاهي اگر با چرخ آن دستگاه نچرخي خردت مي‌كنند».  «سليم»  خيلي تصادفي در زندگي «هستي» رخ مي‌نمايد. به عنوان خواستگاري از دختري كه مادرش نشان كرده است. او فرديست تحصيل كرده كه در شيوه‌ي نگرش و عمل، شيفته‌ي «دكتر شريعتي» است و به قول خودش «فعلاً رابط روحانيان و روشنفكرانم» و وقتي كه به گذشته‌ي تبارش برمي‌گردد مي‌گويد: «پدرم پس از پشتيباني از مصدق و سرخوردن از سياست شد يك درباري تمام عیار، اي خدا چه بگويم دل آدم مي‌تركد».

 «هستي» شاهدي راستين براي زمانه‌ي خويش است. نقاشي است با تحصيلات عاليه و متأثر از افكار بلند و بديع استادان و آشناياني چون «سيمين دانشور» «حميد عنايت» و «جلال آل احمد» كه كليه‌ي شخصيت‌هاي قصه در تقابل با عملكرد و ذهنيات «هستي» عينيت مي‌يابند. هستي سرگشته‌ايست بيمناك كه گاهي به گذرايي سياست مي‌انديشد و گاهي به پايائي هنر. زماني هم در پاسخ اين‌كه: «مي‌ترسم برداشت درستي از اوضاع ايران نداشته باشم» مي‌گويد: «هيچ كس ندارد و ظاهراً ايران توپ فوتبالي است كه هر كس رسيد، لگدي به آن مي‌زند و نمي‌گذارد به دروازه نزديك بشود» .زماني هم به عواطف دروني خويش بر مي‌گردد و در برخورد با «مراد» مي‌‌گويد: «شعر تحويلم نده! پا گذاشته‌ام به بيست و هفت سالگي و من‌هم مثل همه‌ي زن‌ها به‌يك كانون گرم و چند تا بچه كه پدرشان تو باشي احتياج دارم». روزگار مي‌گذرد و هستي با عشق سليم درمي‌آميزد.هستی به گونه ای در مواجهه با شخصيت‌هايي  كه در قالب قصه تنيده شده اند قرار می گیرد که نامش به عنوان یک زن برجسته و دوست‌داشتني در اوراق ادبيات متعهد داستاني‌ جاودانه مي شود.
 در نهايت «جزيرة سرگرداني» حكايت سرگشتي آدمي است در راه دور و درازي كه با همه‌ي حيراني بايد رفت .
جلد دوم جزيره‌ي سرگرداني با نام «ساربانْ سرگردان»در شهريور 1380 انتشار يافت .سیمین باز سراغ همان شخصيت‌هايي ‌مي‌رود كه در جلد اول بدان‌ها پرداخته. در اين ميان "سليم" را داريم كه خود را گم كرده و با پشت پا زدن به عشق وعهدش به هستي – چون نبود و دربند بود- با نيكو ازدواج ‌مي‌كند. سليم كه با مونولوگ‌هاي ذهني‌اش مدام در چالش است آخر سر به خود نهيب ‌مي‌زند :« آيا من هم يك فريب بودم كه نقاب آرامش برچهره مي‌زدم تاهستي سرگردان را نفريبم.»
مراد نيز كه مهندس معماري است و چريك و ساكنان حلبي آباد او را به نام پوريا ‌مي‌شناسند و اسم مستعار بكتاش را نيز دارد تا هستي را گرفتار ‌مي‌بيند او نيز با پاي خود به زندان ‌مي‌رود . چرا كه دلبند هستي بود و حالا كه چرخ چرخيده بود و هستي را خرد ‌مي‌كرد او نيز بايد با او بود. مراد و هستي كه زندگي را دالاني ‌مي‌دانستند و چه دراز و چه كوتاه دوست داشتند كه دانسته گذر كنند محكوم مرگي ‌مي‌شوند بي امان در جزيره ي سرگرداني كه با سيه باد‌هاي كويري تفته با سراب بياميزند. شب مي‌رسد وآنقدر ساكت است كه جزيره را به صورت سياره‌اي مرگ‌زده ‌مي‌بينند و هستي با خود عهد ‌مي‌بندد كه «اگر از كوير در آيد تنها به زنده بودن و زندگي كردن فكر كند.» اما در فردايي كه تيغ آفتاب است و هنگامه‌ي جان كندن، سارباني سرگردان مي‌رسد كه طبق نقشه بايد آن‌ها را از مهلكه به دربرد. نقشه‌اي كه احمد گنجور- شوهر مادر هستي- چيده و از همه‌ي نفوذش در دستگاه سلطنت استفاده كرده است. رهايي آن‌ها تحقق يافته و قبل از آن‌كه پياده‌ها شاه را مات كنند هستي و مراد به عقد هم
 درآمده و صاحب فرزندي به نام مرتضي ‌مي‌شوند. اما هنوز دل‌ها نگران است: «اين مملكت روي گنج خوابيده. متاسفانه مردمش زير خط فقر و جهل اند. صبحش ‌مي‌گوينديا مرگ يا مصدق عصرش ‌مي‌گويند مرگ بر مصدق.» گويي يك قرن سكوت بوده و ناگهان همه به زبان آمده اند.ازآن‌جا هم كه هر سرزميني ويژگي خود را دارد آب در خوابگه وطن ‌مي‌افتد و مهاجرت‌ها وگريز از ناگزيري‌ها آغازمي‌شود. اما هستي كه از نظر شوربختي همچون سرزمينش ركورد دار است به "طوطك "خود پناه ‌مي‌برد وبه ياد زنگ انشايي ‌مي‌افتد با موضوع "آرزو داريدچكاره شويد" و او ‌مي‌نويسد" گلسرخي" .او در خواب‌ و بيداري‌ تمرين سكوت ‌مي‌كند و" طوطك"اش سنگ صبوري كه تنها، راز دل با او ‌مي‌گويد. "طوطكي كه يا در آستانه‌ي پنجره است و يا در قلب هستي پر ‌مي‌زند. "طوطكي" كه صورت مثالي اوست و هستي ‌‌مي‌كوشد به صورت مثالي خود نزديك شود. انگار كه تاكنون با ذهن ديگران ‌مي‌انديشيد و سخن ديگران را ‌مي‌گفت با خويشتن به چالش ‌مي‌پردازد وبا اذعان به اين‌كه "تولد دشوار است. هرنوع تولدي" ‌مي‌رسد به جايي كه راه راستگاري بشريت را برپا داشتن امپراطوري جهاني عشق ‌مي‌داند. وي در دنيايي كه انسان بودن مشكل است و انديشه و گفتار و كردار همسان نيست خطاب به "طوطك " ‌مي‌گويد: «دلت خوش است كه از بازي و سرود و آواز حرف ‌مي‌زني؟ » چرا كه طوطكش گفته بود: «زندگي سرودي‌ست با محبت بخوانش. زندگي يك بازي است ،با سرور بازيش كن،اما آگاه باش كه اصل زندگي سفر در گردونه‌اي است ميان تولد و مرگ... مرگ نهايت نيست. جان است كه ماندگار است.» اما اين تنها هستي نيست كه چنين به استحاله كشيده ‌مي‌شود. سليم نيز چنان ازهم ‌مي‌پاشد كه انگار خدايش را از دست داده. مار و خار ذهن‌اش جا خالي داده و نيش حسد را با خود برده بود و رفاقت‌هايش را هم‌چنان با مراد و سليم ادامه ‌مي‌داد.در ادامه‌ي رمان، پر رنگ شدن نقش شاهين- برادر هستي- را داريم كه با زوال سلطنت كيا و بيايي ‌مي‌يابد كه حتي هستي نيز از اين تغيير شگرف و آني به حيرت ‌مي‌افتد و تازه ‌مي‌فهمد كه هر زايش نوي آداب و ابيات خاص خود را دارد. جنگ ايران و عراق هم شروع ‌مي‌شود و  مراد و هستي ‌مي‌خواهند عازم جبهه شوند كه آخر سر، هستي بخاطر مرتضي و بي بي جان – مادرشوهرش- ‌مي‌ماند و مراد چشم انتظار سپيده‌ي فردا كه راهي شود. آن شب را شب آنان ، از بارقه‌ي نور الهي به آن‌چنان شعله‌اي بدل ‌مي‌شودكه به‌قول سيمين دانشور "حتي نمي‌شود نوشت، چرا كه قلم هم خواهد شكافت."