رمان شبح اپرا اثر گاستون لورو، داستان دلباختگی دخترکی ساده به «فرشته‌ی موسیقی» است، داستان شبحی خوفناک که در سردابه‌های اپرا مسکن گزیده و تنها برای شنیدن ناله‌های «فاوست» به روی زمین می آید، داستان عشقی تلخ که در آن، شناختن عاشق ویرانگر است. سال‌هاست که مردم با شبح اپرا، این عاشق مخوف،‌ آشنایند و بر عشق نافرجام و سرنوشت شوم او گریسته اند.
داستان‌ عشق‌ تلخی‌ که‌ با جادو آغاز می‌شود و به‌ تدریج، جادو جای‌ خود را به‌ واقعیت‌ می‌دهد. کریستین، که‌ سرگذشت‌ مرموز او موضوع‌ این‌ کتاب‌ است، همچون‌ یک‌ خواننده‌ی‌ ماشینی‌ بی‌روح‌ می‌خواند، اما ناگهان‌ شبح‌ اپرا همچون‌ فرشته‌ی‌ موسیقی‌ از راه‌ می‌رسد تا کریستین‌ را به‌ اوج شهرت برساند. کریستین که خود را مدیون فرشته افسانه ای می داند به او دل می بازد غافل از اینکه این فرشته همان شبح مخوف اپراست که سخت شیفته کریستین شده است. همان شبحی که تمام سالن ها و زیر زمین اپرا در احاطه اوست. دیوارها برای او گشوده می شوند و رازی در این مکان که دنیای او را تشکیل می دهد وجود ندارد که او از آن بی خبر باشد. مدیران اپرا می دانند که باید قسمتی از درآمد اپرا را در اختیار او قرار دهند وگرنه امکان دارد اتفاقات وحشتناکی به وقوع بپیوندد. اریک (شبح اپرا) که کریستین را شیفته خود می پندارد تصمیم می گیرد پرده از راز خود بردارد. او را به خانه خود در سردابه های مخوف و تاریک دعوت می کند و در آنجا نقاب از چهره رعب انگیز خود برمی دارد. کریستین آشکارا می ترسد و به خاطر حماقتش برای دلباختن به او خود را سرزنش می کند و اریک در مقابل این واکنش او تنها می گرید و نقاب را بر چهره می گذارد. برای او از موسیقی می گوید و زیباترین آهنگ هایش را برای او می نوازد غافل از آنکه کریستین دلباخته فردی دیگر است.
در ادامه داستان، اریک از این راز مطلع می شود و ماجرای نبرد عاشقانه او بسیار غم انگیز و خواندنی است.