انگشتر اثر دانیل استیل1948 ترجمه فریده تیموری
انگشتر داستان زندگی یک خانواده مرفه آلمانی در زمان جنگ میان آلمان با فرانسه و آمریکاست. عمده داستان در مورد آریانا دختر خانواده است. مادر آریانا یک زن 29 ساله بسیار زیبا و پدرش، مردی 58 ساله و موقر که ریاست یک بانک را به عهده دارد و جرارد برادر کوچک آریاناست. كاساندرا مادر آريانا به يك نويسنده جوان يهودي به شدت علاقمند مي شود. با به قدرت رسيدن هيتلر و قتل عام يهودي ها مرد مورد علاقه كاساندرا كشته مي شود وكاساندرا هم به خاطر خطري كه خانواده او را تهديد مي كند خودكشي مي كند.
هفت سال بعد آرياناي 18 ساله، دختري بسيار زيبا وجذاب و جرارد 16 ساله مي شود. اخطاريه اي مبني بر معرفي جرارد به ارتش به دستشان مي رسد. پدرآريانا كه نمي خواهد تنها پسرش را به خاطر جنگي كه با آن مخالف است از دست بدهد نقشه بي نقصي مي كشد و با گرفتن گذرنامه جعلي جرارد را به سرعت از مرز خارج مي كند و به سوئيس مي برد و براي بردن آريانا به آلمان برمي گردد اما در راه بازگشت توسط نگهبانان مرزي كشته مي شود.
آريانا تنها يك روز مي تواند در برابر پرس و جوي خدمتكاران و دايه اش مقاومت كند و آنها از يك لحظه غفلت او متوجه غيبت جرارد و پدرش مي شوند و موضوع را به پليس گزارش مي دهند. آريانا يك ماه به زندان مي افتد و هر روز مورد بازجويي قرار مي گيرد. اما لب به اعتراف نمي گشايد. از يكي از مامورين فاسد كتك مي خورد ولي يكي ديگر از مامورين زندان بنام فرناند سر مي رسد و او را نجات مي دهد. بعد از يك ماه آريانا براي كارگري براي نازيها از زندان آزاد مي شود وخانه مجللشان به يك ژنرال فاسد تعلق مي گيرد. زمانیکه آریانا برای برداشتن مقداری وسایل شخصی به خانه اشغال شده شان باز می گردد، پنهانی دو تا از انگشترهای اصیل مادرش را که پدرش در کتابخانه پنهان کرده بود برمی دارد. فرناند که سرنوشتی مشابه آریانا داشته است او را از خانه ای که در آن کارگری می کرد و در آنجا امنیت جانی نداشت نجات می دهد و به خانه خودش می برد. برای آریانا توضیح می دهد که تا هر زمانی بخواهد می تواند آنجا بماند و فقط پخت و پز به عهده اوست. با وجود تمام نفرتی که آریانا به نازی ها احساس می کند کم کم متوجه بیگناهی فرناند می شود و می فهمد که فرناند هم مثل او از این جنگ متنفر است. آریانا و فرناند به یکدیگر علاقمند می شوند و ازدواج می کنند. در همین زمان جنگ بالا می گیرد و هر لحظه احتمال سقوط برلین می رود. فرناند از آریانا قول می گیرد که اگر اتفاقی برای او افتاد به سرعت از مرز فرانسه فرار کند. فرناند کشته می شود و آریانا بعد از آنکه جسد او را در میان اجساد سربازان می بیند تنها به خاطر قولی که به او داده است به طرف مرز فرانسه می رود و در حالیکه به شدت خسته و بیمار است به فرانسه می رسد. از آنجا در یک کشتی آمریکایی که انجمن حمایت از زنان بی پناه آنرا سرپرستی می کردند به آمریکا می رود و در آنجا تحت سرپرستی خانواده بسیار مرفهی قرار می گیرد. آریانا که در اثر این حوادث فاصله ای با مرگ ندارد وقتی در این جمع قرار می گیرد و بیشتر به خاطر خبری که پزشک در مورد کودک او و فرناند به او می دهد به زندگی باز می گردد. آریانا آلمانی بودن و قضیه کودکش را از آن خانواده مخفی می کند و زمانی که پل پسر خانواده در جنگ مجروح شده به خانه بازمی گردد تحت تاثیر زیبایی خیره کننده آریانا به او علاقمند می شود و آریانا هم که نمی تواند تا ابد کودکش را از آنها مخفی کند با پل ازدواج می کند و کودکش را به جای فرزند او جا می زند اما ماجرای دروغ آریانا فاش می شود و پل او را ترک می کند. کودک آریانا متولد می شود و آریانا که فقط 20 سال دارد به کمک یکی از دوستان قدیمی پدرش شغلی پیدا می کند و زندگی را می گذراند.
22 سال بعد زمانی که نوئل فرزند آریانا از دانشگاه هاروارد فارغ التحصیل می شود جرارد که مدت مدیدی به دنبال آریانا بوده است آنها را پیدا می کند.
داستان از جهاتی شبیه به داستان بر باد رفته است. قهرمان هر دو داستان دختر خانواده ای مرفه است که در اثر حوادث جنگ دچار سختی و مصائب مختلف می شوند. با وجود تکراری بودن داستان (به سختی افتادن یک دختر نازپرورده ) خواننده می تواند به خوبی با وضعیتی که در زمان هیتلر در آلمان، آمریکا و فرانسه بوجود می آید و با اعتقادات آنها آشنا شود.
هفت سال بعد آرياناي 18 ساله، دختري بسيار زيبا وجذاب و جرارد 16 ساله مي شود. اخطاريه اي مبني بر معرفي جرارد به ارتش به دستشان مي رسد. پدرآريانا كه نمي خواهد تنها پسرش را به خاطر جنگي كه با آن مخالف است از دست بدهد نقشه بي نقصي مي كشد و با گرفتن گذرنامه جعلي جرارد را به سرعت از مرز خارج مي كند و به سوئيس مي برد و براي بردن آريانا به آلمان برمي گردد اما در راه بازگشت توسط نگهبانان مرزي كشته مي شود.
آريانا تنها يك روز مي تواند در برابر پرس و جوي خدمتكاران و دايه اش مقاومت كند و آنها از يك لحظه غفلت او متوجه غيبت جرارد و پدرش مي شوند و موضوع را به پليس گزارش مي دهند. آريانا يك ماه به زندان مي افتد و هر روز مورد بازجويي قرار مي گيرد. اما لب به اعتراف نمي گشايد. از يكي از مامورين فاسد كتك مي خورد ولي يكي ديگر از مامورين زندان بنام فرناند سر مي رسد و او را نجات مي دهد. بعد از يك ماه آريانا براي كارگري براي نازيها از زندان آزاد مي شود وخانه مجللشان به يك ژنرال فاسد تعلق مي گيرد. زمانیکه آریانا برای برداشتن مقداری وسایل شخصی به خانه اشغال شده شان باز می گردد، پنهانی دو تا از انگشترهای اصیل مادرش را که پدرش در کتابخانه پنهان کرده بود برمی دارد. فرناند که سرنوشتی مشابه آریانا داشته است او را از خانه ای که در آن کارگری می کرد و در آنجا امنیت جانی نداشت نجات می دهد و به خانه خودش می برد. برای آریانا توضیح می دهد که تا هر زمانی بخواهد می تواند آنجا بماند و فقط پخت و پز به عهده اوست. با وجود تمام نفرتی که آریانا به نازی ها احساس می کند کم کم متوجه بیگناهی فرناند می شود و می فهمد که فرناند هم مثل او از این جنگ متنفر است. آریانا و فرناند به یکدیگر علاقمند می شوند و ازدواج می کنند. در همین زمان جنگ بالا می گیرد و هر لحظه احتمال سقوط برلین می رود. فرناند از آریانا قول می گیرد که اگر اتفاقی برای او افتاد به سرعت از مرز فرانسه فرار کند. فرناند کشته می شود و آریانا بعد از آنکه جسد او را در میان اجساد سربازان می بیند تنها به خاطر قولی که به او داده است به طرف مرز فرانسه می رود و در حالیکه به شدت خسته و بیمار است به فرانسه می رسد. از آنجا در یک کشتی آمریکایی که انجمن حمایت از زنان بی پناه آنرا سرپرستی می کردند به آمریکا می رود و در آنجا تحت سرپرستی خانواده بسیار مرفهی قرار می گیرد. آریانا که در اثر این حوادث فاصله ای با مرگ ندارد وقتی در این جمع قرار می گیرد و بیشتر به خاطر خبری که پزشک در مورد کودک او و فرناند به او می دهد به زندگی باز می گردد. آریانا آلمانی بودن و قضیه کودکش را از آن خانواده مخفی می کند و زمانی که پل پسر خانواده در جنگ مجروح شده به خانه بازمی گردد تحت تاثیر زیبایی خیره کننده آریانا به او علاقمند می شود و آریانا هم که نمی تواند تا ابد کودکش را از آنها مخفی کند با پل ازدواج می کند و کودکش را به جای فرزند او جا می زند اما ماجرای دروغ آریانا فاش می شود و پل او را ترک می کند. کودک آریانا متولد می شود و آریانا که فقط 20 سال دارد به کمک یکی از دوستان قدیمی پدرش شغلی پیدا می کند و زندگی را می گذراند.
22 سال بعد زمانی که نوئل فرزند آریانا از دانشگاه هاروارد فارغ التحصیل می شود جرارد که مدت مدیدی به دنبال آریانا بوده است آنها را پیدا می کند.
داستان از جهاتی شبیه به داستان بر باد رفته است. قهرمان هر دو داستان دختر خانواده ای مرفه است که در اثر حوادث جنگ دچار سختی و مصائب مختلف می شوند. با وجود تکراری بودن داستان (به سختی افتادن یک دختر نازپرورده ) خواننده می تواند به خوبی با وضعیتی که در زمان هیتلر در آلمان، آمریکا و فرانسه بوجود می آید و با اعتقادات آنها آشنا شود.
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۹/۲۵ ساعت 14 توسط سوده
|
به سراغ من اگر من می آیید