زندگی، جنگ و دیگر هیچ اثر اوریانا فالاچی ترجمه لیلی گلستان انتشارات امیرکبیر
برنده جایزه بانکارلا 1970
در آغاز کلام برای انتخاب این کتاب باید به چند نکته اشاره کنم.
شاید از نظر شما تاریخ مصرف کتابی که جریانات سال 1968 و جنگ ویتنام را شرح می دهد گذشته باشد. اما انگیزه نوشتن این کتاب تاریخ مصرفی ندارد. معانی زندگی، انسانیت، مبارزه برای اهداف متعالی و شهادت هیچگاه کهنه نمی شوند. اگر از شما بپرسم زندگی یعنی چه ، چه پاسخی می دهید؟ آیا جواب شما با من و یک فلسطینی یا لبنانی یکسان است؟
کتاب مذکور پاسخ اوریانا فالاچی به این سوال است.
اوریانا فالاچی خبرنگار مجله EUROPEO چاپ میلان از بزرگترین خبرنگاران بین المللی و ایتالیا بوده است که برای مجلات مهم اروپا و آمریکا هم مقاله و گزارش می نوشت.
زندگی، جنگ و دیگر هیچ نمایش یک سال از زندگی اوست. او این کتاب را در پاسخ خواهر کوچکش که پرسیده بود: "زندگی یعنی چه" نوشته است. پاسخ این سوال را در نبردها، زدو خوردها، وحشیگری ها و مرگ در ویتنام جستجو کرده است و نیز در مکزیک جایی که در " میدان سه فرهنگ" و همزمان با گشایش المپیک مکزیک زخم عمیقی برداشت. فالاچی در جستجوی زندگی به مکانی می رود که سایه مرگ بر آن سنگینی می کند. جایی که ویتنام شمالی با آمریکا متحد شده اند و بر ضد ویتنام جنوبی یا ویت کنگ ها می جنگند.
زندگی، جنگ و دیگر هیچ خاطرات او از این سفر است. صحبت ها و ملاقات هایی که با ژنرال ها، فرماندهان ، سربازان و حتی اسیران داشته است یا اطلاعاتی که از یافتن دفترچه خاطرات یک ویت کنگ بدست آورده است. گاه دور از نبرد است و گاه آنچنان در قلب جنگ حضور دارد که هر لحظه بیم مرگش می رود.
قسمتهای منتخب کتاب:
در یک اردوگاه نیروی دریایی هستیم. در پنجاه کیلومتری شمال شرقی دانانگ و مقابل ما نبردی بین آمریکایی ها و ویتنام شمالی ها در جریان است. تقریبا شش کیلومتر آن طرفتر و آنچه که می بینیم دشتی است با خاک قرمزرنگ و تنها لکه سبزرنگ، جنگل کوچکی است که در آنجا دارند یکدیگر را می کشند.و جنگی که در آن جنگل کوچک ادامه دارد، در واقع جنگی است برای هیچ.
نه چیزی بدست می آید و نه چیزی از دست می رود. بدون دلیل آغاز شده و بدون دلیل هم پایان می یابد و غیر از من که تماشایش می کنم و غیر از آنهایی که انجامش میدهند ،هیچکس دیگر از وقوع آن اطلاع پیدا نخواهد کرد و بروی بولتن جوسپائو فقط دو سطر را پر خواهد کرد، خانواده های آمریکایی و ویتنام شمالی تلگراف هایی دریافت خواهند کرد یا پیغام هایی خواهند گرفت حاکی از اینکه پسرهایشان، شوهرشان یا یکی از برادرهایشان در تاریخ 17 مه 1968 در شانزدهمین خط الراس جنگی، نزدیک هوی_آن کشته شده اند.همین.
پاسکال شخصی که در سال 1620 در سرزمین اوورنی به دنیا آمده می گوید:" بشر نه فرشته است و نه حیوان و بدبخت کسانی هستند که بخواهند فرشته باشند اما حیوان از آب درآیند و خطرناک است اگر بکوشیم به بشر نشان دهیم که اعمالی نظیر حیوانات دارد بدون آنکه عظمتش را به او نشان دهیم و همچنین خطرناک است اگر بخواهیم عظمتش را بدون آنکه پستی او را نشان دهیم به او یادآور شویم. همچنین خطرناک است اگر نگذاریم که او متوجه این هر دو موضوع شود. اگر به خود ببالد من او را پست می دانم، اگر خود را پست بداند من به او می بالم و پیوسته حرفهایش را رد می کنم تا آنکه او بفهمد که غولی نافهمیدنیست.
در جایی از کتاب، فرانسوا، دوست خبرنگار فالاچی می گوید: " بازی شطرنج داریم، بازی فوتبال داریم، بازی جنگ هم داریم و این بازی آخری را باید با صدها و هزارها سرباز انجام داد که سربازان سربی نیستند بلکه سربازانی هستند از گوشت و استخوان و زنده و این سربازها را به ژنرال ها می دهند تا با آنها ازی کنند و زندگی آنها بستگی پیدا می کند به تصمیمات ژنرال ها.
تکنیک این بازی را استراتژی می نامند و اغلب هم این تکنیک به شعور کسی ارتباط ندارد بلکه بسته به بدهضمی ژنرال هاست.
در کتاب پاسکال همیشه این نکته یادآوری می شد که یک چیز حقیقت نیست مگر در جزئی از آن، غلط نیست مگر در جزئی از آن که درست و نادرست در آن مخلوط می شوند و آنهایی که تو احترامشان می گذاری می شود که موجب سرخوردگی تو بشوند و آنهایی که تو ازشان نفرت داری، می شود که تو را به شگفتی و ستایش وادارند.
پاسکال ، این مطلق گرایی و این کوری باطن مرا نرم کرده بود.
ویت کنگ ها یا لون؟ کدام اشتباه می کنند؟ ولی تو نمی توانی جوابی به من بدهی، چون همیشه به زمان ، مکان و به علایق بستگی داشته.
مگر پاسکال نبود که می گفت نقش بشر در طبیعت چیست؟
خلائی است رودرروی لایتناهی، کلی است در برابر عدم، پدیده ایست میان هیچ و همه، موجودی است بدور از فهم نهایت ها و برای او حاصل و بنیان های چیز ها رازی است مکتوم که سخت پنهان مانده است و همچنین ناتوانی ادراکش از عدمی که در آن پدید آمده و آن لایتناهی که در آن پرتاب شده یکسان است.
25مه
امروز روز ماقبل آخرم در سایگون است.
و روزی است که دوست دارم بیشتر در اداره بمانم تا اینکه به دیدن خیابانها بروم.
دلم نمی خواهد به دیدن تیر اندازی ها و ترس و وحشت های بیهوده بروم.ترجیح می دهم در اداره بمانم و به رسیتال فوق العاده ای که درک و فرانسوا برایم تهیه کرده اند گوش کنم! درک یک ترازنامه جوسپائو را بدست گرفته و فرانسوا کتاب پاسکال را. هر کدام پشت میزشان نشسته اند و به تناوب بلند می شوند و از روی نوشته شان می خوانند.
درک: " دیروز هواپیمای ب_52 دوازده بار غرب و شمال غربی داکتو، جنوب و جنوب غربی میتو، شرق و جنوب شرقی هوی_آن را بمباران کردند.123 ماموریت هوایی دیگر در حال اقدام و اجراست."
فرانسوا: " انسانها آنچنان دیوانه اند که دیوانه نبودن آنها خود یک نوع دیوانگی است."
درک: "نبردهای خونینی در این لحظه در استان های کانگ تری، کانگ نام،... جریان دارد. افراد نیروی دریایی..."
فرانسوا: " بینی کلئوپاترا اگر کمی کوتاهتر بود چهره دنیا عوض می شد."
درک:" تلفات دشمنان: 103 نفر از افراد ویتنام شمالی در 7کیلومتری شمال شرقی دونگ گا کشته شده اند.122 نفر در چهار کیلومتری جنوب غربی داکتو و 33 نفر در 7کیلومتری شمال شرقی فومی و 53 نفر در 10 کیلومتری شمال غربی هوی_ آن..."
فرانسوا:" چرا مرا می کشید؟ پس چه؟ مگر شما در آن طرف آب زندگی نمی کنید؟ دوست من اگر شما در این طرف آب زندگی می کردید با کشتن شما من یک قاتل محسوب می شدم و کشتن شما کار عادلانه ای نبود ولی چون شما در آن طرف آب زندگی می کنید کشتن شما کار عادلانه ای به حساب می آید و همه مرا مرد شجاعی می دانند."
من حرفش را قطع کردم و گفتم فرانسوا، تو روزی جنگ را برای من این طور تشریح کردی: "یک بازی برای سرگرم کردن ژنرال ها" و حالا باید طرز این بازی را به من هم یاد بدهی و فرانسوا در حالی که پاسکال را رووی زمین می گذاشت در جوابم گفت:" طرز بازی بسیار آسان است.باید تکه های آهن را در گوشت بشر فرو کنی. بزرگ، کوچک، نوک تیز، چهار گوش، گرد، خرد شده، به هر حال باید تکه های آهن باشند و همه را با آن تکه ها پاره پاره کنند و بکشند.
درک افزود:
_ ولی البته نه با فلز طبیعی.بلکه با فلزی ساخته دست بشری هوشیار و آگاه. بشری که در این روزها ماه را هم تسخیر کرده است.
_ البته فلزها باید از نبوغ تکنیک، نبوغ شیمی، نبوغ حساب و نبوغ علمی ساخته شوند و اغلب کشورهایی که بهترین نوابغ را جمع آوری کرده اند تا به حال بیشترین تکه های فلز را در بدن بشر جای داده اند.
و بعد یک فشنگ برنزی رنگ را که 2 سانتی متر طول و نیم سانتی متر قطر داشت به دست گرفت و در حالی که آن را بین انگشتان شست و سبابه اش گرفته بود به من نشان داد و گفت قشنگ است مگر نه؟ حتی می توانم بگویم خیلی شیک است. یک فشنگ ام_16. یک دانه آن کافیست که یک مرد را بکشد.بدون آنکه احتیاجی به رگبار گلوله پیدا شود.چون سرعت آن تقریبا مثل سرعت صوت است. در خط سیرش کاملا می تواند تعادلش را حفظ کند و وقتی به هدف خورد مثل یک فشنگ شجاع و دلیر معمولی توی گوشت نمی رود.نه و حتی طول یک تکه گوشت را طی نمی کند بلکه می چرخد، می درد و در عرض چند دقیقه بدنت را از هر چه خون داشتی تهی می کند.مهندسین فن این عمل را tumbling action یا معلق زدن می نامند و قدرتش خیلی موثر تر از فشنگ "دوم" است که غیر قانونی معرفی شده. فشنگ ام_16 قانونی است چرا که به قدر کفایت قوی است. آیا می دانی تعداد مجروحین ویت کنگ کم است؟ برای آنکه ویت کنگ ها اغلب با ام_16 مجروح می شوند و به همین دلیل مدت زیادی مجروح نمی مانند و خیلی زود می میرند.
در مکزیک پس از آنکه فالاچی اشتباها به عنوان یک انقلابی گرفتار و بشدت مجروح می شود لحظاتی که با مرگ دست و پنجه نرم می کند این افکار به سراغش می آیند:
چطور توانستم بگویم که به دنیا آمدن و مردن به چه درد می خورد؟
به این درد می خورد که پیش از اینکه درخت یا ماهی باشیم، انسان باشیم.
به این درد می خورد که عدالت را جستجو کنیم، چون عدالت وجود دارد و اگر وجود نداشته باشد باید بوجودش بیاوریم. پس مهم مردن نیست. مهم، مردن به طریق درست است.
فالاچی بعد از بهبود نسبی برای دور شدن از مکانی که در آنجا او را به اشتباه انقلابی می دانستند از مکزیک خارج شد و به ریودوژانیرو می رود.
فالاچی: اینجا چه خبر است؟
فرانسوا: هیچ اینجا هیچ خبری نیست. نه کسی را تیر باران می کنند و نه به ماه می روند. اینجا فقط آفتاب است.همین
_ ولی آفتاب همان آفتاب ویتنام ما نیست. مگرنه فرانسوا؟
_ نه، نه آن آفتاب است، نه آن دریا و نه آن مردم. آنها را دیدی؟
بله آنها را دیدم. هزاران و هزاران نفر از آنها را دیدم که در پلاژ کوپاکابانا زیر آفتاب، استراحت می کردند. بی حرکت، بی تفاوت و بدون احساس مسئولیت و فارغ از هر چه که در اطرافشان اتفاق می افتد. مثل سوسمارها، فقیر و غنی، سفید و سیاه، پیر و جوان، زن و مرد. سوسمارهای زیر آفتاب و این سوسمارها آفتاب را ترک نمی کنند مگر آنکه بخواهند به استادیوم ماراکانا بروند تا در آنجا پرچم هایشان را تکان دهند. ولی می دانی کدام پرچم ها؟ پرجم های تیم های فوتبالشان را !
_ بی حرکتند و خوشحال.
_ فرانسوا، می گویند اینجا ویتنام آینده خواهد بود.
_ منهم قبل از آنکه آنها را ببینم همین فکر را می کردم. به چگوارا فکر می کردم و با خود می گفتم " من انسانها را ترک می کنم تا به دیدن انسان های دیگر بروم. طوفانی در این سرزمین آغاز خواهد شد. می مانم تا طوفان را ببینم." ولی چگوارا مرد، آنها او را زیر نور آفتاب کشتند و دیگر در اینجا طوفانی نخواهد شد. آنها هم دوای خود را یافته اند.
_ چه جیز خود را یافته اند؟
_ دوایشان را. و آن دوایی است بسیار قدیمی و مخدر که بدست قدرتمندان ساخته شده است و حالا آمریکایی ها از آن مصرف می کنند. داروئیست بسیار موثر. همه جا موثر بوده است. در اروپا، در آسیا، در اینجا.
_ تو گفتی یک مخدر؟
_ آره، یک سانتی متر از آن و یا یک میلی متر از آن کافیست تا تو را برای تمام عمر مصون نگاه دارد.
_ مصون در برابر چه؟
_ در برابر انقلاب، در برابر سرکشی، در برابر ناراحتی، حتی در برابر شجاعت. مگر می خواستی در برابر چه چیز دیگری مصون باشی؟
_ و از چه کسی می توان این دارو را گرفت؟
_ سفارت آمریکا، سیا، اتحادیه ها، دولت ، کلیسا. البته بستگی دارد.
_ پنهانی یا قانونی؟
_ قانونی و حتی به رایگان و در شرایط خیلی آسان.
_ تو گفتی اسمش چیست؟
_ دوا
_ همین؟
_ همین. نمی دانم در قدیم به آن چه می گفتند ولی حالا آن را به این اسم می شناسند.
_ ولی از چه موادی ساخته شده فرانسوا؟
_ از ماده ای بسیار مشکل و در عین حال آسان. چون هم از مواد بسیاری تشکیل شده و هم از هیچ ماده ای تشکیل نشده: خوشبختی، سلامتی، دموکراسی، اتحادیه، تلویزیون، کلینکس، جاز، خمیر دندان، اشیاء عتیقه، گل های پلاستیکی، تعطیلات، متل ها، هتل ها.
_ پس چیز بدی است.سمی است.
_ اوه نه برعکس. وقتی یکی از این دواها را به بدنت تزریق کنی، احساس خوشی خواهی کرد، بی حرکت و آرام می شوی. و مگر رویای کشورهای کمونیست هم استفاده از این داروی مخدر نیست؟ یا مگر مارکسیسم نمی خواسته به چنین نتیجه ای دست یابد؟
_ ولی مخدر بد چیزی است. تو مطمئنی که این دوا بد چیزی نیست؟
_ کاملا مطمئنم.آمریکایی ها نمی خواهند هیچکس را ناراحت کنند و همیشه اهدافشان شرافتمندانه بوده. یادت بیاید آن دو جهانگردی که برای آزاد کردن عیسی از صلیب، میخ های دستش را بیرون کشیدند.
_ بله و آن وقت عیسی وارونه شد و از پاهایش آویزان ماند. ولی، بهرحال این دوا باید یک عکس العمل منفی هم در انسان ایجاد کند، مگر نه؟
_ آره. یک عکس العمل منفی هم دارد.
_ و آن چیست؟
_ مانع از فکر کردن می شود و همینطور هم مانع از شورش کردن و جنگیدن و بهر حال اینهم از همان جلوگیری از فکر کردن بوجود می آید.
_ پس این دوایی است که هیچکس نمی تواند از آن فرار کند. مگر نه فرانسوا؟
_ بله. تقریبا همه مردم از این دوا خورده اند، غیر از ملت کوچکی از کشوری کوچک که ویتنام نام دارد.
در پایان کتاب، فالاچی می نویسد:
_ فرانسوا آیا هرگز برایت گفته ام که خواهرم قبل از آنکه به ویتنام بیایم، چه سوالی از من کرده؟
_نه. چه چیزی از تو پرسیده؟
_ از من پرسیده :" زندگی یعنی چه؟"
_ و تو به او چه جوابی دادی؟
_ من نمی دانستم چه جوابی باید به او بدهم.
_ حرفت را باور می کنم.
_ ولی حالا می خواهم به او جواب بدهم... زندگی یعنی چه؟
_ زندگی... در این کره خاکی سه میلیارد انسان زندگی میکنند و هرکدام از آنها برداشت خاصی از زندگی دارند. تو می دانی که برای یک هندی هندوستان که به دنیا می آید و می میرد بدون آنکه متوجه شود و یک آمریکایی که دوا را می سازد یا برای یک ویت کنگ که با داشتن فقط سه گلوله در تفنگش به مقابله با تانک ها می رود، زندگی شکل های مختلفی دارد و فرق می کند...
_ فرانسوا زندگی یعنی چه؟
_نمی دانم ولی گاهی از خود می پرسم آیا زندگی یک صحنه نیست که بدستور کسی در آن پرتاب می شوی و وقتی در آن افتادی باید طولش را طی کنی و برای این طی کردن هزاران شکل وجود دارد. شکل هندی، شکل آمریکایی، شکل ویت کنگی...
_ و بعد که آن را طی کردی؟
_ و وقتی یکبار آنرا طی کنی، دیگر کافی است. تو زندگی کرده ای. از صحنه خارج می شوی و می میری.
_ و اگر بلافاصله مردی؟
_ فرقی نمی کند. صحنه را طی کرده ای فقط کمی تندتر. زمانی که تو برای این طی کردن صرف می کنی مهم نیست، چیزی که مهم است، شکل طی کردن توست. مهم اینست که آن را خوب طی کنی.
_ و خوب طی کردن آن یعنی چه؟
_ یعنی اینکه در سوراخ سوفلور نیفتی. یعنی بجنگی مثل یک ویت کنگ. نگذاری خفه ات کنند، نگذاری خودخواهان برایت وراجی کنند، یعنی اینکه به چیزی ایمان داشته باشی و بخاطزش بجنگی، مثل یک ویت کنگ.
_ و اگر اشتباه کنیم؟
_ به درک، مهم نیست.اشتباه کردن بهتر از هیچ کاری نکردن است.
_ فرانسوا، دفترچه هایی را که با نوشته هایم پر می کردم به یاد داری؟
_ همان دفترچه های مضحک؟ آره یادم است.
_ من فکر می کنم از آنها استفاده بکنم و کتابی بنویسم.
_ خوب است و اگر این کار تو اشتباه باشد به درک، مهم نیست.
باین ترتیب بود که کتاب را نوشتم و به تو دادم و اگر اشتباه کردم و اگر اشتباه می کنم، به درک، مهم نیست.
بگیر این یک سال از زندگی من است.
یک ناو فضایی با سه مرد مسافرش دارند در مدار ماه می چرخند و بزودی بروی آن خواهند نشست تا مرزهای نادرستی ها و دردهای ما را وسعت دهند.نگاهش کن.روی صفحه تلویزیون آنرا ببین.من ماه را خیلی دوست داشتم و کسی را که برای اولین بار موفق شد به ماه برود ستایش می کردم. ولی حالا که این ماه خاکستری و تهی از همه چیز، تهی از درد و از زندگی را می بینم که بخاطر فراموش کردن اشتباهاتمان و رسوائی های اینجا و برای دور شدن از خودمان فتحش کرده ایم، یاد جمله ای که فرانسوا برایم گفت میفتم.
"ماه آرزوی کسانی است که آن را ندارند"
و من این گلوله سبز و سفید و آبی را که پر است از بدی و خوبی و زندگی و نامش زمین است ترجیح می دهم.
می دانم این گلوله مسموم کننده است و تا به آن دست بزنیم و یا در آن بمانیم، می میریم، می دانم فرانسوا، زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است ولی با نگفتن این حرف به من حق داشتی. و درست به خاطر همین محکومیت به مرگ است که باید آن را طی کنیم و باید بدون قدمی اشتباه و بدون آنکه یک ثانیه به خواب رویم و بدون آنکه تردید کنیم که اشتباه می کنیم یا فکر کنیم که ممکن است آنرا بشکنیم، آنرا طی کنیم. ما که انسان هستیم و نه فرشته و نه حیوان، ما که بشر هستیم.
بیا خواهر کوچکم، الیزابتا، تو روزی می خواستی بدانی زندگی یعنی چه، آیا باز هم می خواهی بدانی؟
_ آره، زندگی یعنی چه؟
_ چیزیست که باید خوب پرش کرد. بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهیم. حتی اگر وقتی که پرش می کنیم بشکند.
_ و اگر بشکند؟
_ دیگر به هیچ دردی نمی خورد، به هیچ دردی، همین.
در آغاز کلام برای انتخاب این کتاب باید به چند نکته اشاره کنم.
شاید از نظر شما تاریخ مصرف کتابی که جریانات سال 1968 و جنگ ویتنام را شرح می دهد گذشته باشد. اما انگیزه نوشتن این کتاب تاریخ مصرفی ندارد. معانی زندگی، انسانیت، مبارزه برای اهداف متعالی و شهادت هیچگاه کهنه نمی شوند. اگر از شما بپرسم زندگی یعنی چه ، چه پاسخی می دهید؟ آیا جواب شما با من و یک فلسطینی یا لبنانی یکسان است؟
کتاب مذکور پاسخ اوریانا فالاچی به این سوال است.
اوریانا فالاچی خبرنگار مجله EUROPEO چاپ میلان از بزرگترین خبرنگاران بین المللی و ایتالیا بوده است که برای مجلات مهم اروپا و آمریکا هم مقاله و گزارش می نوشت.
زندگی، جنگ و دیگر هیچ نمایش یک سال از زندگی اوست. او این کتاب را در پاسخ خواهر کوچکش که پرسیده بود: "زندگی یعنی چه" نوشته است. پاسخ این سوال را در نبردها، زدو خوردها، وحشیگری ها و مرگ در ویتنام جستجو کرده است و نیز در مکزیک جایی که در " میدان سه فرهنگ" و همزمان با گشایش المپیک مکزیک زخم عمیقی برداشت. فالاچی در جستجوی زندگی به مکانی می رود که سایه مرگ بر آن سنگینی می کند. جایی که ویتنام شمالی با آمریکا متحد شده اند و بر ضد ویتنام جنوبی یا ویت کنگ ها می جنگند.
زندگی، جنگ و دیگر هیچ خاطرات او از این سفر است. صحبت ها و ملاقات هایی که با ژنرال ها، فرماندهان ، سربازان و حتی اسیران داشته است یا اطلاعاتی که از یافتن دفترچه خاطرات یک ویت کنگ بدست آورده است. گاه دور از نبرد است و گاه آنچنان در قلب جنگ حضور دارد که هر لحظه بیم مرگش می رود.
قسمتهای منتخب کتاب:
در یک اردوگاه نیروی دریایی هستیم. در پنجاه کیلومتری شمال شرقی دانانگ و مقابل ما نبردی بین آمریکایی ها و ویتنام شمالی ها در جریان است. تقریبا شش کیلومتر آن طرفتر و آنچه که می بینیم دشتی است با خاک قرمزرنگ و تنها لکه سبزرنگ، جنگل کوچکی است که در آنجا دارند یکدیگر را می کشند.و جنگی که در آن جنگل کوچک ادامه دارد، در واقع جنگی است برای هیچ.
نه چیزی بدست می آید و نه چیزی از دست می رود. بدون دلیل آغاز شده و بدون دلیل هم پایان می یابد و غیر از من که تماشایش می کنم و غیر از آنهایی که انجامش میدهند ،هیچکس دیگر از وقوع آن اطلاع پیدا نخواهد کرد و بروی بولتن جوسپائو فقط دو سطر را پر خواهد کرد، خانواده های آمریکایی و ویتنام شمالی تلگراف هایی دریافت خواهند کرد یا پیغام هایی خواهند گرفت حاکی از اینکه پسرهایشان، شوهرشان یا یکی از برادرهایشان در تاریخ 17 مه 1968 در شانزدهمین خط الراس جنگی، نزدیک هوی_آن کشته شده اند.همین.
پاسکال شخصی که در سال 1620 در سرزمین اوورنی به دنیا آمده می گوید:" بشر نه فرشته است و نه حیوان و بدبخت کسانی هستند که بخواهند فرشته باشند اما حیوان از آب درآیند و خطرناک است اگر بکوشیم به بشر نشان دهیم که اعمالی نظیر حیوانات دارد بدون آنکه عظمتش را به او نشان دهیم و همچنین خطرناک است اگر بخواهیم عظمتش را بدون آنکه پستی او را نشان دهیم به او یادآور شویم. همچنین خطرناک است اگر نگذاریم که او متوجه این هر دو موضوع شود. اگر به خود ببالد من او را پست می دانم، اگر خود را پست بداند من به او می بالم و پیوسته حرفهایش را رد می کنم تا آنکه او بفهمد که غولی نافهمیدنیست.
در جایی از کتاب، فرانسوا، دوست خبرنگار فالاچی می گوید: " بازی شطرنج داریم، بازی فوتبال داریم، بازی جنگ هم داریم و این بازی آخری را باید با صدها و هزارها سرباز انجام داد که سربازان سربی نیستند بلکه سربازانی هستند از گوشت و استخوان و زنده و این سربازها را به ژنرال ها می دهند تا با آنها ازی کنند و زندگی آنها بستگی پیدا می کند به تصمیمات ژنرال ها.
تکنیک این بازی را استراتژی می نامند و اغلب هم این تکنیک به شعور کسی ارتباط ندارد بلکه بسته به بدهضمی ژنرال هاست.
در کتاب پاسکال همیشه این نکته یادآوری می شد که یک چیز حقیقت نیست مگر در جزئی از آن، غلط نیست مگر در جزئی از آن که درست و نادرست در آن مخلوط می شوند و آنهایی که تو احترامشان می گذاری می شود که موجب سرخوردگی تو بشوند و آنهایی که تو ازشان نفرت داری، می شود که تو را به شگفتی و ستایش وادارند.
پاسکال ، این مطلق گرایی و این کوری باطن مرا نرم کرده بود.
ویت کنگ ها یا لون؟ کدام اشتباه می کنند؟ ولی تو نمی توانی جوابی به من بدهی، چون همیشه به زمان ، مکان و به علایق بستگی داشته.
مگر پاسکال نبود که می گفت نقش بشر در طبیعت چیست؟
خلائی است رودرروی لایتناهی، کلی است در برابر عدم، پدیده ایست میان هیچ و همه، موجودی است بدور از فهم نهایت ها و برای او حاصل و بنیان های چیز ها رازی است مکتوم که سخت پنهان مانده است و همچنین ناتوانی ادراکش از عدمی که در آن پدید آمده و آن لایتناهی که در آن پرتاب شده یکسان است.
25مه
امروز روز ماقبل آخرم در سایگون است.
و روزی است که دوست دارم بیشتر در اداره بمانم تا اینکه به دیدن خیابانها بروم.
دلم نمی خواهد به دیدن تیر اندازی ها و ترس و وحشت های بیهوده بروم.ترجیح می دهم در اداره بمانم و به رسیتال فوق العاده ای که درک و فرانسوا برایم تهیه کرده اند گوش کنم! درک یک ترازنامه جوسپائو را بدست گرفته و فرانسوا کتاب پاسکال را. هر کدام پشت میزشان نشسته اند و به تناوب بلند می شوند و از روی نوشته شان می خوانند.
درک: " دیروز هواپیمای ب_52 دوازده بار غرب و شمال غربی داکتو، جنوب و جنوب غربی میتو، شرق و جنوب شرقی هوی_آن را بمباران کردند.123 ماموریت هوایی دیگر در حال اقدام و اجراست."
فرانسوا: " انسانها آنچنان دیوانه اند که دیوانه نبودن آنها خود یک نوع دیوانگی است."
درک: "نبردهای خونینی در این لحظه در استان های کانگ تری، کانگ نام،... جریان دارد. افراد نیروی دریایی..."
فرانسوا: " بینی کلئوپاترا اگر کمی کوتاهتر بود چهره دنیا عوض می شد."
درک:" تلفات دشمنان: 103 نفر از افراد ویتنام شمالی در 7کیلومتری شمال شرقی دونگ گا کشته شده اند.122 نفر در چهار کیلومتری جنوب غربی داکتو و 33 نفر در 7کیلومتری شمال شرقی فومی و 53 نفر در 10 کیلومتری شمال غربی هوی_ آن..."
فرانسوا:" چرا مرا می کشید؟ پس چه؟ مگر شما در آن طرف آب زندگی نمی کنید؟ دوست من اگر شما در این طرف آب زندگی می کردید با کشتن شما من یک قاتل محسوب می شدم و کشتن شما کار عادلانه ای نبود ولی چون شما در آن طرف آب زندگی می کنید کشتن شما کار عادلانه ای به حساب می آید و همه مرا مرد شجاعی می دانند."
من حرفش را قطع کردم و گفتم فرانسوا، تو روزی جنگ را برای من این طور تشریح کردی: "یک بازی برای سرگرم کردن ژنرال ها" و حالا باید طرز این بازی را به من هم یاد بدهی و فرانسوا در حالی که پاسکال را رووی زمین می گذاشت در جوابم گفت:" طرز بازی بسیار آسان است.باید تکه های آهن را در گوشت بشر فرو کنی. بزرگ، کوچک، نوک تیز، چهار گوش، گرد، خرد شده، به هر حال باید تکه های آهن باشند و همه را با آن تکه ها پاره پاره کنند و بکشند.
درک افزود:
_ ولی البته نه با فلز طبیعی.بلکه با فلزی ساخته دست بشری هوشیار و آگاه. بشری که در این روزها ماه را هم تسخیر کرده است.
_ البته فلزها باید از نبوغ تکنیک، نبوغ شیمی، نبوغ حساب و نبوغ علمی ساخته شوند و اغلب کشورهایی که بهترین نوابغ را جمع آوری کرده اند تا به حال بیشترین تکه های فلز را در بدن بشر جای داده اند.
و بعد یک فشنگ برنزی رنگ را که 2 سانتی متر طول و نیم سانتی متر قطر داشت به دست گرفت و در حالی که آن را بین انگشتان شست و سبابه اش گرفته بود به من نشان داد و گفت قشنگ است مگر نه؟ حتی می توانم بگویم خیلی شیک است. یک فشنگ ام_16. یک دانه آن کافیست که یک مرد را بکشد.بدون آنکه احتیاجی به رگبار گلوله پیدا شود.چون سرعت آن تقریبا مثل سرعت صوت است. در خط سیرش کاملا می تواند تعادلش را حفظ کند و وقتی به هدف خورد مثل یک فشنگ شجاع و دلیر معمولی توی گوشت نمی رود.نه و حتی طول یک تکه گوشت را طی نمی کند بلکه می چرخد، می درد و در عرض چند دقیقه بدنت را از هر چه خون داشتی تهی می کند.مهندسین فن این عمل را tumbling action یا معلق زدن می نامند و قدرتش خیلی موثر تر از فشنگ "دوم" است که غیر قانونی معرفی شده. فشنگ ام_16 قانونی است چرا که به قدر کفایت قوی است. آیا می دانی تعداد مجروحین ویت کنگ کم است؟ برای آنکه ویت کنگ ها اغلب با ام_16 مجروح می شوند و به همین دلیل مدت زیادی مجروح نمی مانند و خیلی زود می میرند.
در مکزیک پس از آنکه فالاچی اشتباها به عنوان یک انقلابی گرفتار و بشدت مجروح می شود لحظاتی که با مرگ دست و پنجه نرم می کند این افکار به سراغش می آیند:
چطور توانستم بگویم که به دنیا آمدن و مردن به چه درد می خورد؟
به این درد می خورد که پیش از اینکه درخت یا ماهی باشیم، انسان باشیم.
به این درد می خورد که عدالت را جستجو کنیم، چون عدالت وجود دارد و اگر وجود نداشته باشد باید بوجودش بیاوریم. پس مهم مردن نیست. مهم، مردن به طریق درست است.
فالاچی بعد از بهبود نسبی برای دور شدن از مکانی که در آنجا او را به اشتباه انقلابی می دانستند از مکزیک خارج شد و به ریودوژانیرو می رود.
فالاچی: اینجا چه خبر است؟
فرانسوا: هیچ اینجا هیچ خبری نیست. نه کسی را تیر باران می کنند و نه به ماه می روند. اینجا فقط آفتاب است.همین
_ ولی آفتاب همان آفتاب ویتنام ما نیست. مگرنه فرانسوا؟
_ نه، نه آن آفتاب است، نه آن دریا و نه آن مردم. آنها را دیدی؟
بله آنها را دیدم. هزاران و هزاران نفر از آنها را دیدم که در پلاژ کوپاکابانا زیر آفتاب، استراحت می کردند. بی حرکت، بی تفاوت و بدون احساس مسئولیت و فارغ از هر چه که در اطرافشان اتفاق می افتد. مثل سوسمارها، فقیر و غنی، سفید و سیاه، پیر و جوان، زن و مرد. سوسمارهای زیر آفتاب و این سوسمارها آفتاب را ترک نمی کنند مگر آنکه بخواهند به استادیوم ماراکانا بروند تا در آنجا پرچم هایشان را تکان دهند. ولی می دانی کدام پرچم ها؟ پرجم های تیم های فوتبالشان را !
_ بی حرکتند و خوشحال.
_ فرانسوا، می گویند اینجا ویتنام آینده خواهد بود.
_ منهم قبل از آنکه آنها را ببینم همین فکر را می کردم. به چگوارا فکر می کردم و با خود می گفتم " من انسانها را ترک می کنم تا به دیدن انسان های دیگر بروم. طوفانی در این سرزمین آغاز خواهد شد. می مانم تا طوفان را ببینم." ولی چگوارا مرد، آنها او را زیر نور آفتاب کشتند و دیگر در اینجا طوفانی نخواهد شد. آنها هم دوای خود را یافته اند.
_ چه جیز خود را یافته اند؟
_ دوایشان را. و آن دوایی است بسیار قدیمی و مخدر که بدست قدرتمندان ساخته شده است و حالا آمریکایی ها از آن مصرف می کنند. داروئیست بسیار موثر. همه جا موثر بوده است. در اروپا، در آسیا، در اینجا.
_ تو گفتی یک مخدر؟
_ آره، یک سانتی متر از آن و یا یک میلی متر از آن کافیست تا تو را برای تمام عمر مصون نگاه دارد.
_ مصون در برابر چه؟
_ در برابر انقلاب، در برابر سرکشی، در برابر ناراحتی، حتی در برابر شجاعت. مگر می خواستی در برابر چه چیز دیگری مصون باشی؟
_ و از چه کسی می توان این دارو را گرفت؟
_ سفارت آمریکا، سیا، اتحادیه ها، دولت ، کلیسا. البته بستگی دارد.
_ پنهانی یا قانونی؟
_ قانونی و حتی به رایگان و در شرایط خیلی آسان.
_ تو گفتی اسمش چیست؟
_ دوا
_ همین؟
_ همین. نمی دانم در قدیم به آن چه می گفتند ولی حالا آن را به این اسم می شناسند.
_ ولی از چه موادی ساخته شده فرانسوا؟
_ از ماده ای بسیار مشکل و در عین حال آسان. چون هم از مواد بسیاری تشکیل شده و هم از هیچ ماده ای تشکیل نشده: خوشبختی، سلامتی، دموکراسی، اتحادیه، تلویزیون، کلینکس، جاز، خمیر دندان، اشیاء عتیقه، گل های پلاستیکی، تعطیلات، متل ها، هتل ها.
_ پس چیز بدی است.سمی است.
_ اوه نه برعکس. وقتی یکی از این دواها را به بدنت تزریق کنی، احساس خوشی خواهی کرد، بی حرکت و آرام می شوی. و مگر رویای کشورهای کمونیست هم استفاده از این داروی مخدر نیست؟ یا مگر مارکسیسم نمی خواسته به چنین نتیجه ای دست یابد؟
_ ولی مخدر بد چیزی است. تو مطمئنی که این دوا بد چیزی نیست؟
_ کاملا مطمئنم.آمریکایی ها نمی خواهند هیچکس را ناراحت کنند و همیشه اهدافشان شرافتمندانه بوده. یادت بیاید آن دو جهانگردی که برای آزاد کردن عیسی از صلیب، میخ های دستش را بیرون کشیدند.
_ بله و آن وقت عیسی وارونه شد و از پاهایش آویزان ماند. ولی، بهرحال این دوا باید یک عکس العمل منفی هم در انسان ایجاد کند، مگر نه؟
_ آره. یک عکس العمل منفی هم دارد.
_ و آن چیست؟
_ مانع از فکر کردن می شود و همینطور هم مانع از شورش کردن و جنگیدن و بهر حال اینهم از همان جلوگیری از فکر کردن بوجود می آید.
_ پس این دوایی است که هیچکس نمی تواند از آن فرار کند. مگر نه فرانسوا؟
_ بله. تقریبا همه مردم از این دوا خورده اند، غیر از ملت کوچکی از کشوری کوچک که ویتنام نام دارد.
در پایان کتاب، فالاچی می نویسد:
_ فرانسوا آیا هرگز برایت گفته ام که خواهرم قبل از آنکه به ویتنام بیایم، چه سوالی از من کرده؟
_نه. چه چیزی از تو پرسیده؟
_ از من پرسیده :" زندگی یعنی چه؟"
_ و تو به او چه جوابی دادی؟
_ من نمی دانستم چه جوابی باید به او بدهم.
_ حرفت را باور می کنم.
_ ولی حالا می خواهم به او جواب بدهم... زندگی یعنی چه؟
_ زندگی... در این کره خاکی سه میلیارد انسان زندگی میکنند و هرکدام از آنها برداشت خاصی از زندگی دارند. تو می دانی که برای یک هندی هندوستان که به دنیا می آید و می میرد بدون آنکه متوجه شود و یک آمریکایی که دوا را می سازد یا برای یک ویت کنگ که با داشتن فقط سه گلوله در تفنگش به مقابله با تانک ها می رود، زندگی شکل های مختلفی دارد و فرق می کند...
_ فرانسوا زندگی یعنی چه؟
_نمی دانم ولی گاهی از خود می پرسم آیا زندگی یک صحنه نیست که بدستور کسی در آن پرتاب می شوی و وقتی در آن افتادی باید طولش را طی کنی و برای این طی کردن هزاران شکل وجود دارد. شکل هندی، شکل آمریکایی، شکل ویت کنگی...
_ و بعد که آن را طی کردی؟
_ و وقتی یکبار آنرا طی کنی، دیگر کافی است. تو زندگی کرده ای. از صحنه خارج می شوی و می میری.
_ و اگر بلافاصله مردی؟
_ فرقی نمی کند. صحنه را طی کرده ای فقط کمی تندتر. زمانی که تو برای این طی کردن صرف می کنی مهم نیست، چیزی که مهم است، شکل طی کردن توست. مهم اینست که آن را خوب طی کنی.
_ و خوب طی کردن آن یعنی چه؟
_ یعنی اینکه در سوراخ سوفلور نیفتی. یعنی بجنگی مثل یک ویت کنگ. نگذاری خفه ات کنند، نگذاری خودخواهان برایت وراجی کنند، یعنی اینکه به چیزی ایمان داشته باشی و بخاطزش بجنگی، مثل یک ویت کنگ.
_ و اگر اشتباه کنیم؟
_ به درک، مهم نیست.اشتباه کردن بهتر از هیچ کاری نکردن است.
_ فرانسوا، دفترچه هایی را که با نوشته هایم پر می کردم به یاد داری؟
_ همان دفترچه های مضحک؟ آره یادم است.
_ من فکر می کنم از آنها استفاده بکنم و کتابی بنویسم.
_ خوب است و اگر این کار تو اشتباه باشد به درک، مهم نیست.
باین ترتیب بود که کتاب را نوشتم و به تو دادم و اگر اشتباه کردم و اگر اشتباه می کنم، به درک، مهم نیست.
بگیر این یک سال از زندگی من است.
یک ناو فضایی با سه مرد مسافرش دارند در مدار ماه می چرخند و بزودی بروی آن خواهند نشست تا مرزهای نادرستی ها و دردهای ما را وسعت دهند.نگاهش کن.روی صفحه تلویزیون آنرا ببین.من ماه را خیلی دوست داشتم و کسی را که برای اولین بار موفق شد به ماه برود ستایش می کردم. ولی حالا که این ماه خاکستری و تهی از همه چیز، تهی از درد و از زندگی را می بینم که بخاطر فراموش کردن اشتباهاتمان و رسوائی های اینجا و برای دور شدن از خودمان فتحش کرده ایم، یاد جمله ای که فرانسوا برایم گفت میفتم.
"ماه آرزوی کسانی است که آن را ندارند"
و من این گلوله سبز و سفید و آبی را که پر است از بدی و خوبی و زندگی و نامش زمین است ترجیح می دهم.
می دانم این گلوله مسموم کننده است و تا به آن دست بزنیم و یا در آن بمانیم، می میریم، می دانم فرانسوا، زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است ولی با نگفتن این حرف به من حق داشتی. و درست به خاطر همین محکومیت به مرگ است که باید آن را طی کنیم و باید بدون قدمی اشتباه و بدون آنکه یک ثانیه به خواب رویم و بدون آنکه تردید کنیم که اشتباه می کنیم یا فکر کنیم که ممکن است آنرا بشکنیم، آنرا طی کنیم. ما که انسان هستیم و نه فرشته و نه حیوان، ما که بشر هستیم.
بیا خواهر کوچکم، الیزابتا، تو روزی می خواستی بدانی زندگی یعنی چه، آیا باز هم می خواهی بدانی؟
_ آره، زندگی یعنی چه؟
_ چیزیست که باید خوب پرش کرد. بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهیم. حتی اگر وقتی که پرش می کنیم بشکند.
_ و اگر بشکند؟
_ دیگر به هیچ دردی نمی خورد، به هیچ دردی، همین.
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۰/۰۹ ساعت 14 توسط سوده
|
به سراغ من اگر من می آیید